تبليغاتX
بزرگ کردن بیبی -



دو لودر مهیب معبر اصلی را می کنند برای لوله های فاضلاب...

چراغ که سبز می شه ، انگار تنها راه نجات باز می شه. همه سراسیمه گاز میدن و بوق می زنن...

دخترک گیس بریده از مامانش آویزون شده، انگشتش رو می مکه، خجالتیه...

ماه به این زیبایی... باورم نمی شه یه موقع امام رو توش دیده باشن... از دستشون...

شاید بهترین، وجود  نداشته باشه ولی قطعه مهتاب بتهوون بهترینه... (با احتیاط)

اونقدر اینجا نازنینه، اونقدر ملیحه.. سبزه، آبیه، سپیده...

وصیت کردم که منو تو کتابخونه ایرانشناسی دانشگاه تهران خاک کن، حالا خاکسترمو، تنمو، کفشامو...

بر دم دهکده، مردی تنها کوله بارش بر دوش، دست او بر در، می گوید با خود غم این خفتۀ چند...

به یاد مزرعۀ پرورشی قلعه نو، شتر مرغها هر وقت می ترسیدند، برای فرار از خطر سریع چالی  میکندن و سرشونو زیر خاک می کردن...

دو دست گره خورده، داغ شده، عرق کرده...  رودی خشک، یخ کرده، خوابیده...

حالا دیگه ماه رو می بینه، می فهمه ...  چند روز پیش هم یک گل رو دید ...

دوست دارم امشب خواب ببینم یه جایی رو که همۀ آدما به هم لبخند می زنن، بی چشمداشت، فقط به خاطر قلباشون...







مساله ای اگر هست اینه: رفتن یا نرفتن – ماندن، جنگیدن: پیروز شدن یا محو شدن

زمانی فکر من به تنهایی این بود که به بهانه ادامه تحصیل خارج شم از محیط کنونی، از این خاک. شاید راهی جز هجرت نمی دیدم. تعلقی به مردم این شهر نداشتم که بمونم.

روزی که شاملو بهانۀ من رو کامل کرد: موطن آدمی کجاست؟   بله موطن آدمی تنها در قلبش زنده س. قبول. و من که ادعا می کردم به این خاک چه از لحاظ احساسی و نوستالژی بازی و چه از لحاظ عقلانی و این حرفا تعلقی ندارم، پس دلیلی هم برای عشق ورزیدن نداشتم... همه قبول. اما موطن من کجا بود؟ جای خاصی رو می شناختم؟ جغرافیای من کجا بود؟ حقیقت این بود که من سرگشته و آواره بودم. یه خورده جست و خیز زیاد از حد کرده بودم و در نتیجه کلۀ من باد بیش از حد پیدا کرده بود...

 

 

بشین پسر. بیشتر فکر کن. تو همیشه دوست می داشتی که به دیگران کمک کنی، که سهمی داشته باشی. همیشه مهربانی کردن رو پسندیدی. اگه روزی آگاهی ای داشتی خواستی به دیگران هم بدی. پسر، همیشه کمبودها و ناروایی های اجتماع برای تو دغدغه بوده. همیشه باهاش جنگیدی. از بچگی مبارزه رو شروع کردی و حالا وقتشه که دستهای انسانها رو بفشاری، که از این زندگی کنده شده دوری کنی (حداقل برای حیطه های بخصوص). حالایی که روی این خاک تشنه ایستاده ای.

هر چقدر هم که کناره بیل و تیشۀ تو کند باشه باید فرو کنی در گلوگاه این خاک ترک خورده. پسر بشین و فکر کن، باید روحیه ای بدست بیاری برای ساختن، آباد کردن، سبز کردن و نه برای دوری گزیدن و در خلوت خوش گذروندن. کفشهات رو بپوش که کار زیاد داری. فکر کن به اینکه یه همچین روحیه ای الان باید بین همه به وجود بیاد. اینکه باید ایستاد، تلاش کرد، کار کرد، آباد کرد. این که باید جنگید. رفتن هنر نیست پسر، ماندن و ساختن و جنگیدن به تو معنا می بخشه.

اما این هم هست که اگه برم شاید یه زندگی خوب در انتظارم باشه، تو یه شهری که زیباییش منو اغوا کرده. یه طرف دریاچه و یه طرف کوه پوشیده از جنگل و دانشگاه من بین این دو منبع زیبایی و من هم غرق در بهشت خودم. از دست تنگ نظری های مردم این خیابونا هم خلاص می شم. می رم جایی که شاید انسان ببینم و انسان باشم.

 

فکر نمی کردم روزی که پذیرش سوییس و بلژیک تو جیبم باشه دچار این تردیدها بشم...

شاید نرفتم.  ماندم و جنگیدم

اگر هم بروم، می روم که برگردم.  برگردم تا بایستم و بجنگم

 

باور کن" ری را"، تو باور کن...   اگه نجنگم می میرم

 

 

 

حتمن فرقی وجود داره بین رفتن و دررفتن- قبلترها دررفتن تو ذهنم بود، امروز به رفتن فکر می کنم. فرار نمی کنم،و اگه قرار بر رفتن باشه باید با هدف خاصی برم. پسر فکر کن، الانا با چه ذهنیتی می خوای بری. ببین هدفی که داری از چه ارزشی برخورداره.

دقیقتر بگم: چقدر به چیزی غیر از خود فکر می کنیم، هدفهای ما دارای چه ابعادی هستن؟ آیا از چارچوب تن خارج می شن؟

دوست دارم زندگی راحتی داشته باشم، از رفاه و آسایش برخوردار باشم. خوب خیلی خوبه. و این حق هر کسیه، اما سوال من اینه که آیا این کافیه؟ داشتن یک زندگی مرفه و آسوده کارتو به سرانجام می رسونه و بعدش لابد دیگه داری حال دنیا رو می بری.

اما امروز برای من این خیال کافی نیست. دوست دارم که زندگی راحتی داشته باشم. بله. اما این آرزو برای کشوری صادقه که به اون درجه از آبادانی رسیده باشه که مردمش دیگه دغدغۀ اصلیشون ساختن و آباد کردن نباشه و تنها فکر موجود رفتن به سمت لحظاتی خوش و راحته.

ایران امروز، ایرانی نیست که من در اون به دنبال خوشی و راحتی خودم باشم. دغدغۀ اصلی من و دوستان من باید تلاش کردن، فکر کردن و هزینه کردن برای ساختن ایران باشه. باید از وجودمون خرج کنیم. انرژی بذاریم. نمی شه در کشوری به دنبال آسودگی و رفاه بود که هنوز مرحلۀ آبادانی رو پشت سر نگذاشته.

امروز اما درگیر هدفهایی هستیم که همه در حوزه شخصی رقم می خوره. اینکه کاری کنیم که برای خودمون مفید باشه.

چه هدفهایی در سر داریم که به منظور آبادانی جامعه و شهرمون باشه؟

یه جایی باید بشینیم، دستای همو بگیریم و فکر کنیم

فکر کنیم به این موضوع که باید برای همدیگه روحیه ای به وجود بیاریم در جهت گام برداشتن برای ساختن این خاک. خاکی که شاید این روزا چندان خریداری نداشته باشه. ما هم دیگه غروری نداریم و بهش نمی نازیم. و ضعفهای خودمونو پشت شیشه های الکل و دودهای جادوئی قایم می کنیم تا فراموش کنیم که روزی باید تلاش می کردیم تا کاری بزرگ انجام می شد اما نکردیم و به جاش چشمهامون رو بستیم، سرمون رو زیر خاک فرو کردیم، غافل از اینکه تنی هست بیرون از خاک و ناظرانی با چشمهای باز و نیشخندی بر لب.






+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sat 6 Jun 2009 و ساعت 14:47 |


Powered By
BLOGFA.COM