ديشب وقتي دوباره ديدمت
ياد خودم افتادم
انگار آينه بودي
ديشب دوباره خودم رو ديدم
گودي پاي چشمها، سرخي زرد شده پوست، تار موهايي كه باد برد، رگهايي كه ديگه مثل سابق روي ماهيچه ها خود نما نبودن و صدايي كه ديگه موقع خوندن لبريز از حس نبود
و بعد به من گفتي كه من آدماي اين شهر رو دوست دارم چون نمي شناسمشون.
راستش من هم تو رو نمي شناسم پس راحت تر مي تونم باهات صحبت كنم
مدت ها بود كه نبودم... شايد چون كسي براي شنيدن نبود
اما در واقع حرفي هم نبود براي گفتن.
و وقتي كه حرفي نيست، سكوت رو دوست دارم
+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sat 14 Mar 2009 و ساعت
10:47 |