زماني كه آبدانه ها به سمت آسمان پر مي كشن
ديروز صبح ساعت چهار و نيم پنج، همون موقع كه هوا محشر شده بود، آورده بودمت تو دل قشنگترين و خلوت ترين خيابوناي اين شهر.
من رانندگي مي كردم و تو كنار دستم نشسته بودي
جاده كوهپايه رو به سمت مه ها مي رفتم و آهنگهاي دوست داشتنيم رو برات دوره مي كردم
اين حالتهاي منو دوستان هم احساس ديدن، همين كه هوس مه مي كنم و بعد كار ندارم كجاس...
بايد برم تا بهش برسم
و جاده كوهستاني رو بالاتر مي رفتيم
و بعد .. سكوت، سكوت محض .... غرق مه شده بوديم
يادم نمياد چي شد و چي گذشت، فقط نور چراغهاي بخار نئون كه همه مه هامونو نارنجي كرده بود
مه از جنس سكوت
مي دوني امروز ياد سكانس آخر نفس عميق افتادم كه دختر و پسر سوار بر ماشين، با آينده اي مبهم، از خم كوههاي جاده چالوس بالا مي رن و توي اون فضاي مه آلود گم مي شن، توي ابرها..
ابرها به زمين مي بارن با هزاران قطره زلال
و اينبار دو قطره زلال كه به سمت ابرها مي رن
