تانگوی یک نفره
زن: من فراموش کردم بهت بگم، من عاشق کسی شده ام
مرد: اوه، جدا عالی نیست؟ خدای من
زن: می دونی من چرا عاشقش شدم؟ به خاطر اینکه اون می دونه چطور منو عاشق خودش کنه
مرد: آه، تو این مرد رو می خوای که بهت عشق بورزه، حامی ات باشه و ازت مراقبت کنه
زن: درسته
مرد: تو می خوای که این جنگجوی قدرتمند و طلایی برات دژی بسازه که بتونی توش قایم بشی... تا دیگه هیچوقت نترسی یا احساس تنهایی و خالی بودن نکنی. این چیزیه که تو می خوای؟
زن: آره
مرد: خوب تو هیچوقت چنین کسی رو پیدا نمی کنی
زن: اما من پیداش کردم
مرد: پس طولی نمی کشه که اون از تو بخواد که براش دژی بسازی با سینه هات و با کست، با موهات با خنده هات و با عطر تنت. جایی که اون بتونه احساس راحتی و امنیت بکنه تا بتونه جلوی محراب کیرش به عبادت مشغول بشه
زن: اما من اونو پیداش کردم
مرد: نه، تو تنهایی... تو کاملن تنهایی. و نخواهی تونست از این احساس تنهایی خلاصی پیدا کنی تا اینکه مرگ رو از نزدیک ملاقات کنی. اینا همه اش مزخرفه چرندیات عاشقانه... تا اینکه درست بری تو کون مرگ، درست تو کونش، تا برسی به بطن ترس. فقط شاید اون موقع، شاید، بتونی اونو پیداش کنی...
Last Tango in
Bernardo Bertolucci
