تبليغاتX
بزرگ کردن بیبی
 

 

 ای کاش آب بودم

 

 

 

شب نمناکی بود

دشت پاییزی من، خواب های سپیدی در سر داشت.

 

روزهایی هست بین زردی پاییز و سپیدی زمستان. زمانی که انگار طبیعت هنگ می کنه. تو خودش جمع میشه. تقلا می کنه  انگار داره پوست می ندازه.

 

اعتقاد دارم که بین دو زیبایی، نازیبایی و سکون وجود داره ...  دیدم ، بارها دیدم.

پاییز زیبایی که گذشت و برف های نادیده و منتظر ...  و این روزهای خالی که برای من پیام آور زیبایی در راهن.

دو زیبایی و یک سکون در بین اونها و یک خط تیره.  شاید اگه این خط تیره برداشته بشه، زیبایی ها بر هم اثر میذارن، و دیگه ناب نیستن. زردی پاییز، سپیدی زمستان رو لکه دار می کنه و چشمهای تشنۀ من که باید از سپیدی پر بشن رو ارضا نمی کنه. اشک های زمستانی من محتاج رنگهای روشن ان، محتاج فضایی ناب.

بی اشک چشمهای من ناتمامن. 

و من هر سال به خاطرات برفیم میخی می زنم و اشکهام رو ازش آویزون می کنم.

 

و حالا من این روزها رو چه خوب می فهمم...  در بطن این گذر طبیعی بودن... در دشتی که همه چیز از اونجا شروع می شه. اومده بودم تا روزهای خالی رو بشکنم.

 

نیاز داشتم با کسی قدم بزنم. و چه همقدمی بهتر از جوب آبی که آخرین نفسهای پاییزیش رو می کشید.

خوش رنگترین و بی رنگترین.

قدم زدن با یه جوب آب این نکته رو یادآور میشه که نباید ایستاد، همیشه باید رفت و چه زلال باید رفت و چه خوش صدا باید رفت...  آبها هیچ وقت از رفتن خسته نمی شن

اما به کجا؟ فقط باید رفت؟

جوب کوچولوی من انگار که صدای فکرامو شنیده، به آرومی میگه درسته که این رفتن سرشار از زیبایی هاس، پر از حبابه  پر از نرمی  پر از صداهای خوش و با خودش نیرویی همیشگی داره اما در آخر بلعیده می شی و فرو میری.

واسه یه لحظه به انتهای نامعلومش نگاه می کنم ... آره  آخرش فرو می ری، بلعیده می شی، اما خیلی مهمه که کجا.

می تونی جذب زمینی تشنه بشی و یا می تونی به فضایی از جنس خودت راه پیدا کنی، نهری، دریایی   

نمی دونم ...

شاید بهت حسودی کنم که حتمن می کنم. تو همیشه در مکش طبیعت هستی، باری به دریایی می رسی به آبی بی انتها، به مرجان های کف اقیانوس، و بعد به پرواز در میای تا به ابرها برسی و راز طبیعت دوباره تو رو با ناز به زمین برمی گردونه  در قالب لطیفترین رویای ممکن: باران.   و بعد اگه دلت خواست می تونی مه بشی و روح منو نوازش بدی یا می تونی جذب زمینی تشنه بشی تا در انتهای برگهای گیاهی، سبزی طبیعت رو مزه کنی.

می تونم حسود تو نباشم ؟!!

 

 

دور شدم

باید برگردم

من که نمی خوام بلعیده شم یا فرو برم، که ای کاش می شد.

قدم زدن با یه جوب آب یه چیز دیگه رو هم یادآور می شه: این که مسیر برگشتن روباید تنها برگردی...

 

 

ای کاش آب بودم؟  این آرزویی محال نیست؟ چرا باید آب باشم؟  که در بطن زیبایی ها غلت بزنم؟

که ابر باشم؟  که حباب باشم؟

من که به گونه ای همه رو در کالبدم حس کرده ام.

درک زیبایی های تو از همه برای من مهمتره. اینکه چشمهایی داشته باشم که ببینن این همه گنجهای نهانی رو. اینکه دستهایی داشته باشم تا لمس کنن این اندام زلال رو، اینکه وقتی رو پوستم می شینی، لبخند بزنم

 

اینکه باور داشته باشم ، تو رو ..

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sat 20 Dec 2008 و ساعت 13:25 |
 

 

زماني كه آبدانه ها به سمت آسمان پر مي كشن

 

ديروز صبح ساعت چهار و نيم پنج، همون موقع كه هوا محشر شده بود، آورده بودمت تو دل قشنگترين و خلوت ترين خيابوناي اين شهر.

من رانندگي مي كردم و تو كنار دستم نشسته بودي

جاده كوهپايه رو به سمت مه ها مي رفتم و آهنگهاي دوست داشتنيم رو برات دوره مي كردم

اين حالتهاي منو دوستان هم احساس ديدن، همين كه هوس مه مي كنم و بعد كار ندارم كجاس...

بايد برم تا بهش برسم

 

و جاده كوهستاني رو بالاتر مي رفتيم

 

و بعد ..  سكوت، سكوت محض ....   غرق مه شده بوديم

يادم نمياد چي شد و چي گذشت، فقط نور چراغهاي بخار نئون كه همه مه هامونو نارنجي كرده بود

 

مه   از جنس سكوت      

 

 

مي دوني امروز ياد سكانس آخر نفس عميق افتادم كه دختر و پسر سوار بر ماشين، با آينده اي مبهم، از خم كوههاي جاده چالوس بالا مي رن و توي اون فضاي مه آلود گم مي شن، توي ابرها..

ابرها به زمين مي بارن با هزاران قطره زلال

و اينبار دو قطره زلال كه به سمت ابرها مي رن

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sun 7 Dec 2008 و ساعت 12:55 |


Powered By
BLOGFA.COM