گاهی باید تمام ذهنیت ها و فضاها رو رها کرد برای ساعاتی٬ گاهی باید برای تازه شدن گوش به صداهایی داد که از دل زیبایی ها بیرون میان و ما رو طلب میکنن. این صدا به من گفت: بیا
طبیعت بود این صدا٬ سبزینه و اکسیژن بود٬ صدای آب بود و باد. خش خش های دوست داشتنی پاییز بود و حسی آشنا که همیشه همراهش هست. همون حس سپید.
و هیچ چیز خوشایندتر از رانندگی تو جاده چالوس نیست برام. اونم شب. وقتی که شیشه رو پایین بکشم و دست چپمو در مسیر باد قرار بدم و همینطور که پیش میرم باد سخت به نرمی رو پوست صورتم بشینه و چشمام رو خواب آلود کنه و من لذت بخش بشم. و چقدر من این همه پیچ رو دوست دارم. همش منو چپ و راست میکنن. این جاده حسابی آدما و ماشینا رو می رقصونه تا به آخر برسه. چی می خوام دیگه. رقص کنان با این طبیعت لطیف.
لحظات و جاده های دیگه ای هم بودن که تصاویر جادویی برام به جا گذاشتن. تابستون دو سه سال پیش بود. یه نیمه شب مهتابی٬ اصفهان به سمت شهرضا. و هیچ چیز نبود جز بیابون و جاده. هیچ چیز نبود. نه ماشینی و نه حرفی. تنها هستی موجود طنین موسیقی راش اریک کلاپتین بود که جادو می کرد. من و دوستان هم احساس محو این فضا بودیم و من که انگار روی باند فرودگاه می خواستم به اوج زمین برسم. هنوز هم با دوستان هم احساس یاد اون یه ساعت جادویی می افتیم و سکوت می کنیم روی لحظه ها. سکانس پایانی بزرگراه گمشده محو می شد در پیش تصاویر ما.
خیلی سال پیش هم قبل از صبحی بهاری تو جاده خرم آباد به اندیمشک٬ هنوز از لذتش مستم. و اون مسیر سبز جواهر ده رامسر که منو موندنی می کرد٬ تازه می کرد.هیچوقت چشمام اونقدر سبز نشده بود. سر رفتم از طراوت.
و سالها پیش٬ نیمروز ماسوله. مه و نم نم بارون و کوچه هایی که به امپرسیونیسم می رسیدن. اولین بهاری بود که با تمام وجود٬ با تمام تنم٬ با تمام ذهنم امپرسیون طبیعت رو تجربه می کردم. با دستام طبیعت رو مزه می کردم. دستام رنگی شده بودن اونروز. دستام دست شده بودن. و تازه اونموقع فهمیدم که چرا این شهر محبوب نقاشاس. کافی بود قلم مو رو توی رنگهای معلق در فضا سر بدی و با چشم بسته نقاشی کنی.
خاطره لذت بخش جاده هفتکل هم فراموش نشدنیه. تپه هایی پر از گل.
و همه مسیرهای دیگه ای که به لذت ختم شدن برام. همه و همه ...
صدای بادی که تو درختا می پیچه٬ سکوت داخل ویلا٬ تیک تیک کج و معوج ساعتی کج و معوج٬ سیستم مدیا فوق مدرن در کنار دکوراسیونی سنتی٬ گلهای پلاستیکی زرد توی گلدونای بی روح !!! اونم وسط این طبیعت٬ و شاخهای متصل به جمجمه ای که به در و دیوار آویزونن و افتخار آبا و اجدادی. که اتفاقن چقدر ترسناک و منزجر کنندن. وای که چه آدمای کج سلیقه ای. ای کاش می شد یه چند تا واحد سلیقه تا دکترا پاس می کردن.
امشب وقت رسیدن جلوی در ویلا با موجود دوست داشتنی مواجه شدم. یه سگ کوچولوی دم بریده. یه موجود ناز. با کرکهای مشکی. اونقدر نرم قدم بر می داشت که دلم می لرزید. تا نزدیکش شدم نزدیکم شد. آروم میون پاهام گم شد. قلبمو نرم کرد...
سگهای جاده چالوس احساساتی ترین سگهای دنیان. می تونن اونقدر قلبت رو نرم کنن که هر چقدر هم که سعی کنی نتونی جلوی اشکاتو بگیری.
سگهای جاده چالوس فوق العاده تشنه محبتن. مثل همه انسانها. کدوم انسانیه که تشنه نباشه٬ تشنه نوازش٬ تشنه محبت. و من این سگ رو چقدر خوب می فهمیدم. مثل پارسال که با دوستای هم احساس تو همین دور و اطراف سگ بد ترکیبی رو دیدیم٬ یه سگ سیاه قهوه ای زمخت کثیف شلخته که یه پاش هم می شلید. وقتی از دور داشت می اومد احساس بدی پیدا کردم. حال به هم زن بود. نزدیکتر که شد٬ وقتی نگاه ملتمسانش رو دیدم وقتی اون گردن خمیدشو دیدم وقتی نیازشو فهمیدم٬ نرم شدم. تشنه بود. تشنه یه لحظه نوازش.... وقت رفتن٬ برگشتم تا نگاهش کنم. تو نگاهش یه دنیا تمنا دیدم. همونطور ملتمسانه داشت رفتن ما رو ناباورانه دنبال می کرد و تا دید که من برگشتم یه دنیا شاد شد٬ اما شادیش دووم نیاورد٬ من بغض کردم و با پاهایی لرزون ترکش کردم. سگ زمخت کثیف شلخته سیاه قهوه ای٬ میدونم که دلتو شکستم٬ منو ببخش و بدون که هیچوقت خودمو نبخشیدم. سگی که یه پات می شلید و چشمات یه دنیا حرف داشت٬ هنوز به یادتم.
وقتی سگها درس احساس به انسانها میدن٬ اینا لحظات شگفت انگیز زندگی منه
اینا تو هیچ فلسفه و کتاب و دانشگاهی نیست. این لحظات درون قلبها میگذره٬ درست درون قلبها
و سگهای جاده چالوس قلب هر انسانی رو نرم می کنن٬ حتا قلب انسانهای خوبی که این روزا سرد شدن رو .
فردا صبح هر چی مهربونی تو دستام هست رو به سگ دمبریده کوچولوی دوست داشتنیم میدم٬ می دونم که حداقل اون می فهمه که این دستا چقدر مهربونن٬ می دونم که می فهمه منو. منی که اینروزا فقط مهر دارم. منی که این روزا اونقدر احساساتم ناب شده که نیاز دارم به پرواز دادنشون با یک انسان با ساز با یک موجود دوست داشتنی و با هر عنصر لطیفی که در این دنیا پیدا کنم.
اینروزا تمام وقت ساز میزنم. احساسم رو باید پرواز بدم. اونقدر انگشتام نرم و ظریف شدن که روی سازم پر می کشن.
امروز حین تمرین با دوست هم احساس٬ به زیباترین حسمون رسیده بودیم. چشمها رو بسته بودیم و در فضای شگفت انگیزمون غرق ساز و ناز شده بودیم. چشم که باز کردیم بعد از چند لحظه که با حیرت به هم نگاه می کردیم خندیدیم٬ مست مست شده بودیم. زیبا بود واقعن زیبا. دوست هم احساس گفت می بینی انگشتامونو چقدر ظریف شدن. هر چقدر پر حستر می شن ظریفتر و نرمتر می شن٬ نگرانم بشکنن. گفتم انسان همینه٬ هر چقدر احساساتش بیشتر میشه ظریفتر و شکننده تر میشه.
وای که من الان نیاز به یه ساز ملودیک دارم. چرا سبک اومدم...
فردا صبح می خوام به تک تک درختها به همه گیاهها٬ به سنگریزه ها و به هر لطافتی که دیدم مهربونی کنم. فردا صبح دستامو با طبیعت یکی می کنم٬ فردا صبح بهترین می شم.
