تبليغاتX
بزرگ کردن بیبی
 

 

 

  شبهای دیوانگی

 

 

در وجود دخترک چیزی هست. حسی برای لمس

لمس دنیاهای ناپیدا. یا به قول سهراب جهت تازۀ اشیا

یا از زبان دخترک که می گه: «گونۀ متفاوت»

و براستی که گونه ای متفاوت داره این دختر. نگاهی سرشار به دنیا. نگاهی زیبا

این که نمادهایی خاص برای دنیای رنگارنگش داره

که بی تردید برای من یکی از قشنگترین اونا، شبهای ماه کامله

دخترک می گفت دیوانه می شم زیر نور ماه، تنم رو عطرآگین می کنه این نور

مستم می کنه، تحریکم می کنه، دیوووونم می کنه، عریان می شم و غلت زنان شادی می کنم

 

امشب ماه کامل شده 

امشب هم ماه   ماه شده 

ماه و زیبا                                                                                                                                       

 

بی اختیار به یاد دخترک می افتم که امشب ، شب اونه

که امشب توی تنهاییش ماه رو می فهمه، ماه رو نفس می کشه

یاد شبی می افتم که می دیدم چطور مهتاب روی پوستش چکید و دخترک خوشبو شد

تازه شد، ناب شد، دخترک شراب شد

و سر رفت از زیبایی و زنانگی

 

 

دخترک یک فرصته

باید ببینمش

دخترک یک انسانه ...

دخترک یک انسانه ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 20 May 2008 و ساعت 20:35 |
 

 

 لطيف و شكننده

 

 

گاهن احساسها چقدر لطیف و شکننده می شن. چقدر زیبا.

گاهن انسانهایی پیدا می شن که یادآوری می کنن چطور می شه زیباترین شد.

مرد نوازنده از اوج احساساتش صحبت می کرد، و فضایی رو ساخت کم نظیر. همه جا رو عطرآگین کرده بود بوی حرفای نابش.

وقتی از عاشقانه ترین لحظاتش صحبت می کرد صداش به لرزه افتاد. از عشقش حرف می زد، از سبزترین لحظاتش. اما باور نکردنی بود، معشوق او یک زن نبود یک مرد هم نبود، یک گل بود، گلی که در نظر اول مثل بقیه گلها بود. اما نه در نظر مرد نوازنده. او عاشق شده بود و عاشق یک گل.

به ناگاه در یک گلخانه چشمش به گل افتاده بود برای اولین بار. و هزاران بار عاشق شده بود.

     تو ناگهان زیبا هستی ، اندامت گردابی است

     موج تو اقلیم مرا گرفت

     ترا یافتم ، آسمانها را پی بردم

     ترا یافتم ، درها را گشودم ، شاخه ها را خواندم

با اشتیاق یک عاشق بغل کنان گلدونشو به خونه میاره و شروع می شه آهنگین ترین عشقبازی های یک انسان....

مرد نوازنده رو به گل می نشینه و عاشقانه ترین ملودی ها رو براش می نوازه، تمام ناشدنی ترین قطعات. برای روزها و روزها. و وقتی اینچنین ابراز عشق می کنه، گل هم عاشق می شه، گل هم بی قرار می شه، غرق در شور و ناز می شه، سراپا عشوه، و در آخر گرم می شه. و مرد رو گرم تر می کنه: از شور به همایون  ماهور و راست پنجگاه، از نوا به افشاری و بیات زند و فرود به ابوعطا و سه گاه و چهار گاه و دشتی و در آخر به رمانس ترین ملودی های دستگاه اصفهان می رسه. همۀ دوازده دستگاه موسیقی ایرانی رو برای بیان عاشقانه ترین حرفها مناسب می بینه که به راستی روح این موسیقی در عشق و طبیعت پنهان شده و چیزی جز این نیست: عشق و طبیعت. و یا شاید هم عشق به طبیعت.

" نرم نرمک گل جواب ساز منو می داد، با برهنه شدن با عطر افشانی و خودنمایی. و بهترین شادی ها رو باعث می شد. شده بود زندگیم. شده بود صبح تا شب من. فکر من، الهام بخش من"

 

و چه زیبا بود این هم آغوشی

و در عین حال رویایی و دست نیافتنی

گاهن احساسها چقدر لطیف و شکننده می شن، به لطیفی یک پر و به شکنندگی قلب عاشق.                                                                                                                                                                               

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Mon 12 May 2008 و ساعت 12:15 |
 

 

 

تانگوی یک نفره

 

  

زن: من فراموش کردم بهت بگم، من عاشق کسی شده ام

مرد: اوه، جدا عالی نیست؟ خدای من

زن: می دونی من چرا عاشقش شدم؟ به خاطر اینکه اون می دونه چطور منو عاشق خودش کنه

مرد: آه، تو این مرد رو می خوای که بهت عشق بورزه، حامی ات باشه و ازت مراقبت کنه

زن: درسته

مرد: تو می خوای که این جنگجوی قدرتمند و طلایی برات دژی بسازه که بتونی توش قایم بشی... تا دیگه هیچوقت نترسی یا احساس تنهایی و خالی بودن نکنی. این چیزیه که تو می خوای؟

زن: آره

مرد: خوب تو هیچوقت چنین کسی رو پیدا نمی کنی

زن: اما من پیداش کردم

مرد: پس طولی نمی کشه که اون از تو بخواد که براش دژی بسازی با سینه هات و با کست، با موهات با خنده هات و با عطر تنت. جایی که اون بتونه احساس راحتی و امنیت بکنه تا بتونه جلوی محراب کیرش به عبادت مشغول بشه

زن: اما من اونو پیداش کردم

مرد: نه، تو تنهایی... تو کاملن تنهایی. و نخواهی تونست از این احساس تنهایی خلاصی پیدا کنی تا اینکه مرگ رو از نزدیک ملاقات کنی. اینا همه اش مزخرفه چرندیات عاشقانه... تا اینکه درست بری تو کون مرگ، درست تو کونش، تا برسی به بطن ترس. فقط شاید اون موقع، شاید، بتونی اونو پیداش کنی...

 

 

 

 

Last Tango in Paris

Bernardo Bertolucci

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Mon 28 Apr 2008 و ساعت 12:51 |


Powered By
BLOGFA.COM