: go
برای سلامتی بیشتر تا می توانید ثیکث داشته باشید
|
: go برای سلامتی بیشتر تا می توانید ثیکث داشته باشید
+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 19 Feb 2008 و ساعت
19:54 |
قبرستون کاندوم ها خانه قدیم که بودیم باغچۀ پشتی شده بود محل پرتاب کاندوم های ما عادت داشتیم موقع ثیکث در و پنجره ها رو باز می کردیم وقتی آب لذت بخش سرازیر می شد از روی تخت و بدون لحظه ای درنگ بادبادکهای از ریخت افتادۀ دوست نداشتنیو بیرون میکشیدیم و پرت میکردیم حیاط پشتی حیات پشتی به گند کشیده شده بود فکر کنم اگه یکی شخمش می زد و رسیدگی می کرد ، توش درخت کاندوم سبز می شد. آقایون و خانومایی که هممون یا پزشکی میخونیدم یا مهندسی، مغزهای پر از آی کیو رو ریختیم رو هم و مدبرانه چاره اندیشی کردیم: از یه دوره ای قرار شد هر کی زودتر ارضا بشه (زودتر آبش بیاد) بره پایین و کاندوم رو هر کجا که بود پیدا کنه و چال کنه و اسمشو بالاش بنویسه اون سال، اول های پاییز، رفته بودم تو باغچه پایین و یکی از قشنگترین فانتزی هامو دیدم: قبرستون کاندوم ها یه عالمه مزار برای این بادبادکهای دوست نداشتنی که بالای هر کدومشون یه اسم نوشته شده بود آروم... آروم ... کنار هم خوابیده بودن اینا همه بچه هامون بودن که خاکشون کرده بودیم باید دکتر مهندس میشدن واسه خودشون..
+ نوشته شده توسط Sabaaa در Wed 13 Feb 2008 و ساعت
14:46 |
دوستی رو بعد از مدتها دیدم پرسید: عاشق شدی؟ گفتم: شاید ، آره درک ما از هم فاصله ای به بزرگی یه دنیا داشت.
+ نوشته شده توسط Sabaaa در Thu 7 Feb 2008 و ساعت
20:42 |
انسان مه آلود در این اتاق تهی پیکر انسان مه آلود! نگاهت به کدام حلقه آویخته؟ درها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد. نسیم از دیوارها می تراود: گل های قالی می لرزد. ابرها در افق رنگارنگ پرده، پر می زنند. باران ستاره اتاقت را پر کرد و تو در تاریکی گم شده ای انسان مه آلود! پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته. درخت بید از خاک بسترت روییده و خود را در حوض کاشی می جوید. تصویری به شاخۀ بید آویخته: کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد، گویی ترا می نگرد و تو از میان هزاران نقش تهی گویی مرا می نگری انسان مه آلود! ترا در همۀ شب های تنهایی توی همۀ شیشه ها دیده ام. مادر مرا می ترساند: لولو پشت شیشه هاست! و من توی شیشه ها ترا می دیدم. لولوی سرگردان! پیش آ، بیا در سایه هامان بخزیم. درها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد. بگذار پنجره را به رویت بگشایم. انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشت و گریان سویم پرید. شیشۀ پنجره شکست و فرو ریخت: لولوی شیشه ها شیشۀ عمرش شکسته بود. این شعر سهراب حالت رمز گونه ای داره: کودک و انسان مه آلود. خودم رو توی هر دو تاشون می تونم ببینم. هم کودک رویابین و هم انسان مه آلود رمزگونه. و توصیف اتاق، انگار که دخمۀ لذت بخش من رو تصویر کرده: " نسیم از دیوارها می تراود" " ابرها در افق رنگارنگ پرده، پَر می زنند" " باران ستاره اتاقت را پر کرد" و کودکی که شبهاش رو با وهمی شبح گون نقش می زنه باز هم من بودم، در تمامی شبهای زندگیم کودکی که همیشه پذیرای دنیای ذهن ساختش بوده من بودم و مِه که خیال انگیز ترین فضاها رو برام تداعی می کنه من بودم: این انسان مه آلود
+ نوشته شده توسط Sabaaa در Thu 7 Feb 2008 و ساعت
20:40 |
لینک زیر برای افسرده هایی که می خوان شاد بشن و برای شادهایی که می خوان افسرده بشن
http://picasaweb.google.com/alefnoonphoto/AlefNoon
+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sat 26 Jan 2008 و ساعت
16:44 |
آخرین فیلم جارموش با زندگی من همرنگ شده. دون مردیه که به آقای شورتهای تجملی مشهور شده بین خانومها و با وجود اینکه زنهای زیادی توی زندگی گذشتش بوده ولی حالا به تنهایی رسیده. انگار رابطه ها براش بی معنی شدن. روزی نامه ای از زنی ناشناس که خودشو دوست دختر سابق دون معرفی کرده به دستش می رسه و متوجه میشه این زن از حاج آقا دون پسری داره که خود حاجی ازش بی خبره. از اینجا سفر دون برای سر درآوردن از ماجرا و دیدن پسرش شروع می شه و به سراغ تمامی دوست دخترای سابقش که سالها از آخرین دیدارشون می گذره میره. زنها همه از دیدن دون متعجب و شاد می شن. جارموش از زیباترین سوپراستارهای زن هالیوود برای بازی در نقش این زنها بهره برده: شارون استون، جسیکا لنگ، تیلدا سویتن، جولی دلفی. ولی دون از دیدن هیچکدوم از اونا شگفت زده نمی شه چون برای رابطه دنبال معناهای جدیدی می گرده. معناهایی به غیر از بدن و صورت جذاب یک زن. انتهای فیلم، در راه برای دیدن مزار دوست دختر از دست رفتش... در یک گل فروشی... دختر گل فروش... کوتاه قد و شیرین: دون: اسمت چیه؟ دختر: Sun , Sun Green دون: خوبه -بعد از لحظاتی نگاه ساده و کودکانۀ دختر دون: خوب، اگه این جاده رو ادامه بدم، قبرستون رو پیدا می کنم؟ دختر: آره دون: ممنون ، Sun Green برای مرد، انگار در صورت معصوم و سادۀ دخترک چیزی بود که در تمام زیبایی سوپراستارها پیدا نمی شد. اون شب تو گل فروشی بین اون همه گلهای رنگارنگ، انگشتای دخترک، رزهای صورتی رو به زیبایی هر چه تمام لمس کرد، حرکت انگشتاش و لمس گلها مغز من رو تا آخرین درجه تحریک کرد. فوق العاده بود. انگار تمام لطافتهای دنیا به هم رسیده بودن. دخترک داشت گلها رو می نواخت. رزهای صورتی رو. همون رزهایی که تم فیلم بودن. دقیقن همون رزهای صورتی..
+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sat 26 Jan 2008 و ساعت
16:37 |
پروانگی اُفلیا پردۀ خودکشی اُفلیا همون طور ناتموم باقی می مونه اُفلیای کوچک من پوست انداخت عریان شد تازه و از نو متولد
+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sat 26 Jan 2008 و ساعت
16:29 |
روز سایه و برف یک روز شگفت انگیز ناب و تکرار نشدنی اولین روز برفی خواب بودم، گم در سرزمین رویاها. دوست هم احساسم زنگ زد تا رویایی دیگه شکل بگیره: بیدار شو و بیرون رو نگاه کن. باز کردم پنجره رو. و باز شد پنجرۀ چشمام از اون همه سپیدی، حجم نور به اتاق سرازیر شد. هر چی که بود روشنی بود. باورم نمی شد. دیروز تو حیاط خونه هیچی نداشتم ولی امروز یه دنیا برف داشتم. ثروتمندترین مرد دنیا بودم. زدم بیرون. نخواستم سپیدترین ساعات سال رو از دست بدم. با دوستان هم احساس غرق در برف شده بودیم. و بارش برف. کیف می کردیم. لذت می بردیم. می خندیدیم. پروازمی کردیم. سبک شده بودم. برف لطیف بود و دل انگیز. نگاهی انداختم به اطراف. همه جا سپید بود. رنگ کرده بود شهر رو. شهر خاکستری دیروز، عروس امروز من بود و داشتم باهاش عشقبازی می کردم. عصر، بالاترین نقطۀ شهر، خانه دوست هم احساس، از قاب پنجره خونه اش نگاهی انداختم. تصویری رویاگون بود، اون کوههای سپید پر از برف. حسودی کردم به این منظره به این چشم انداز. می تونست هر لحظه که هوس کنه ازش لذت ببره. و بعد تار لطفی و اشعار سایه. فضا شگفت انگیز شده بود. و بعد ارغوان اومد. زمان رو نفهمیدم. چشم هام به کوههای سپید بود و موسیقی درون روحم. بغض کردم... و اشک ریختم. ارگاسم. چقدر لطیف بود. زیبایی حزن رو نوشیدم. آخر شب، میون برفها، دوست هم احساسم راجع به مفهوم نجابت صحبت می کرد. گفتم برام یه مثال بزن از آدم نجیب تا بفهمم منظورت رو. مکث کرد و کمی فکر. گفت: می دونی نجیب یعنی تو. تو و رفتارت. تعجب کرده بودم. انتظارش رو نداشتم. گونۀ متفاوتش و نگاهش نسبت به من.
کلمۀ نجیب همیشه در ذهنم کلمۀ تاریکی بود چون منو یاد حضرت فاطمۀ زهرا و رقیه و ام کلثوم می نداخت. الگوهای رفتاری زوری. یه مشت عرب بادیه نشین بی فرهنگ سالها ذهن هم نسلهای من رو مشغول کردن. چطور آدمایی که بویی از هنر نبردن و مغزشون کشش مفاهیم لطیف و خیال انگیز رو نداشته می تونن الگوی رفتاری من باشن؟ البته چرا. فاطمه زهرا گنده ترین کار دنیا رو کرد اونم زاییدن حسین بود. حسینی که گنده ترین آدم دنیا بود. خوب این رو هم باید گفت که فاطمه زهرا با مرد غریبه ای به بستر نرفته و هیچوقت هم افکار شهوت انگیز درون ذهن خلاقشون رشد نکرده که این خود بزرگترین جلوۀ بزرگواری و پاکدامنی و عفت و... ایشون قلمداد می شه. و به این خاطر من هر سال در سوگ فراق آن بانوی بزرگوار مشکی می پوشم و بر سر و دُمم می زنم، شاید راهگشا باشه برای من و ورود به بهشت رو تضمین کنه تا با حوری های بهشتی بخوابم و اونارو مورد نوازش آلت مردانم قرار بدم، که این خود بزرگترین انگیزۀ من برای زندگی دنیویست. رفتن به بهشت و فرو کردن در هر چه که بوی بهشت ازش در می آد. خنک شدم..... باید ذهن رو نسبت به معانی و تعاریفی که از دوران بچگی درونش شکل گرفته شستشو داد. و با اندیشه های نو بالغ شد.
+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sat 26 Jan 2008 و ساعت
16:26 |
|
|