یخ آب می شود
در روح من
در اندیشه هایم
بهار
حضور توست
بودن توست
|
یخ آب می شود در روح من در اندیشه هایم بهار حضور توست بودن توست
+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 15 Jan 2008 و ساعت
19:28 |
فانتزی برای روزمرگی
جالبه که مردم احوالات خودشون رو با تقویم تنظیم می کنن. انگار که هیچ پایه دیگه ای برای جهت دادن به روحیات و عقاید وجود نداره. تقویم رو باز می کنیم. اگه اول فروردین باشه، خوب روز عیده و حتمن باید شاد باشیم و از طبیعت و گل و سبزه و فک و فامیل صحبت کنیم. به دلایلی که توی همون تقویم نوشته شده. یا چه می دونم اگه ماه رمضون باشه یه دفعه موج مسلمونی همه رو می گیره و فردی که تا دیروز تمامی آداب اسلامی رو نقض می کرد، ظرف یه شب متحول و نماز خون و روزه بگیر متولد می شه. خیلی اوقات هم روزه گرفته می شه و نماز خونده نمی شه. دنیای عجیبی داریم. سوژۀ خوبی هستیم واسه خندیدن. من که سعی می کنم لذت ببرم از این همه رفتار متناقض. و باز هم یاد سوال بی پاسخ یکی از دوستان می افتم: «چرا سحر رو می خورن افطار رو می کنن؟» ، نمی دونم!!!! یا اگه توی تقویم روز تولدمون باشه، اون روز رو حتمن خوشحالیم و پر انرژی...... چرا؟ چون تقویم اینطوری می گه؟ من نمی فهمم. تاریخ و تقویم مشخص می کنه ما یه روزای معینی حتمن جور خاصی هستیم. شاید شاد، شاید غمگین، یا روزایی رو تو فاز معنویات و دین. مدت هاس تاریخ ها، مناسبت ها، سالگردها و جشنها برام بی معنی ان. حال و هوای امروز من نسبت به امروز من رقم می خوره. شاد یا غمگین بودن من رو امروز من رقم می زنه. نه اینکه چون سال دیگه تولد من فلان روزه از الان بدونم که اون روز حتمن شادم یا حتمن خودم رو باید شاد نشون بدم. نه. اینطور زندگی کردن برام جذابیتی نداره. نمی ذارم قانون و معیاری روان منو تحت کنترل بگیره. گاه می تونه قوانین جمهوری اسلامی باشه و گاه تاریخ ها. هیچ وقت هم برای تولد کسی هدیه نخریدم ولی در طول سال به دوستان هدیه می دم، در روزهای سبز سال، در روزهای خیال انگیز، در روزهای پر لذت. مطمئنن وقتی که زندگی روزمره بر کسی حکمفرما باشه یا وقتی کسی ابزارهای کافی برای معنادار کردن زندگی روزمره نداشته باشه، شدیدن به این مناسبتهای تاریخی نیازمنده تا روحیه ای عوض کنه و تازه تر بشه. ولی باید ببینیم که تا چه حدی درگیر این عددهای تاریخ وار و این روزهای تکراری سالهای عمر می شیم. واقعن ما اونا رو به بازی می گیریم یا اونا ما رو. برای من، که می خوام هر لحظه از زندگیم با معنی باشه، که تمامی نفسهام نفس ان، که قدر تک تک دقایق رو می دونم، خیلی بی معنیه این مناسبتها این جشنها، این تولدها، این عزاداریها که هر سال تکرار می شه در روزهای خاصی. و بعد تعطیل می شه تا سال بعد و فلان روز که به من دیکته شده حتمن متناسب با جملاتی که توی تقویم نوشته شده روحیۀ من شکل بگیره. دنیایی که برای خودم ساختم هر لحظش با معناست. هر لحظش لحظس. دیگه نیازی ندارم به چیزی که از توی تقویم بیاد و بخواد حال و هوای منو معنی دار کنه. باید تقویم ها رو پاره کرد و از قید روزمرگی ها خارج شد که بد زهری می شه برای زندگی. و نوید بخش مرگ. روزمرگی = روز + مرگ + ی این مراسم حسینی هر سال هم جالبه. یه دفعه مردم جور دیگه ای می شن و ای کاش جذابتر می شدن که می شن برج زهرمار. چند سال پیش بود که عکس امام حسین رو (منطورم دقیقن امام سوم شیعیانه) جلوی یکی از این محلهای تکثیر خرافات دیدم. شمایل آدمی بود زیبا، خوش چهره و گوشت. به خودم گفتم اگه امام حسین این ریختی بوده، عجب چیزی بوده اون موقع توی عربستان. لبهایی که ازش خون می چکید، گونه های قلمبه و گل انداخته، چشمهای شهلا و مژه های شهوانی و زیر ابروش رو هم برداشته بود و پوستی که زیبایی برف رو داشت. مسحور این چهرۀ نورانی/شهوانی شده بودم. برای اولین بار بود که فهمیدم چرا می گن آقا امام حسین مظلوم بوده. اگه من جای شمر بودم هیچ وقت این سر زیبا رو از تن جدا نمی کردم. به جاش از این بدن زیبا و شهوانی نهایت لذت رو می بردم. خوب راستش اصلن نمی دونم که می شه آدم وسط کارزار به این فلسفه بافی ها برسه یا نه، یا شاید اینقدر فشار زیاد باشه که تنونم تحریک شم برای لذت بردن از آقا. به هر حال اینم یه فانتزی می تونه باشه برای سیاهترین روزهای سال
+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 15 Jan 2008 و ساعت
19:26 |
آرام...
دیروز خواهرت کتاب آبی رو آورد. گفت این مال شماس؟ خواستم کتاب رو بگیرم. اما یه لحظه همه اونچه که گذشته بود زنده شد. بدنم یخ کرد. لرزش انگشتام و آشوب درونی... گفتم نه... این کتاب مال هیچ کسی نیست. خواهرت متوجه نشد چی می گم. موقع رفتن گفت که شب جمعه مراسم داریم سر خاک. از چی حرف می زد؟ چه مراسمی؟ چه کشکی؟ خواستم داد بزنم... نفس نداشتم. اون خاک برای من هیچ معنایی نداره. اون سنگ قبر فقط یه بازیچس برای شماهایی که هیچوقت نگاه آرامشو ندیدید، درک نکردید. خواهرت می گفت دفعه پیش آقای مهندس سرخاک از حال رفته. شنیدی!!! عشقت رو می گفت، مرد بی وفات رو می گفت. کسی که حتا یکبار هم عمق چشمات رو ندید. نیم لبخندی که همیشه روی لبت بود رو ننوشید. سادگیت رو نفس نکشید، نیازت رو پرواز نکرد. حالا سنگ قبری رو بغل کرده که جز سرد بودن حس دیگه ای نداره. بعضی اوقات فکر می کنم ما همه کور شدیم. درونمون اونقدراز زیبایی ها فاصله گرفته که فقط تراژدی می تونه ما رو بیدار کنه. دل تو رو شکست. و چه چیزی زشت تر از شکستن قلب یک انسان. ولی برای من زنده تر از گذشته ای. نگاهت همچنان زیباست و پر معنا. تو فارغ از جنسیت بودی، فارغ از مکانها برای من انسانی زیبا بودی، انسان برای من و هستی هنوزم بذار اونا خودشونو تو قبرستون پیر کنن زیبایی ها هیچ وقت زیر خاک نمی رن همیشه در تار و پود دنیا زنده هستن ............................................. زنگ زدی که بیام پیشت. دعوتم کردی به آرامترین جای دنیا. روی صندلی نشستم. اومدی و با همون سادگی زیبات روی تخت دراز کشیدی. مثل همیشه دست راستت رو زیر سر گذاشتی و به پنجره خیره شدی. اون نگاه موجها رو رام می کرد. چطور کسانی متوجه نشدن و به تو بد کردن... چطور می شه اینقدر راحت قلب کسی رو شکست. چطور میشه.... گفتی یه یادگاری به من بده. کتاب آبی رو درآوردم و آخرین شعرش رو برات خوندم و تو همونطور که آرام بودی، آرام هم به خواب رفتی. لحظاتی نگات کردم و پر شدم از اون همه احساسات ناب. کتاب آبی رو گذاشتم و درها رو پشت سرم بستم. دختر خوابیده در مهتاب چون گل نیلوفری بر آب خواب می بیند خواب می بیند که بیمارست دلدارش وین سیه رویا، شکیب از چشم بیمارش باز می چیند می نشیند خسته در دامنِ مهتاب چون شکسته بادبانِ زورقی بر آب می کند اندیشه با خود: از چه کوشیدم به آزارش؟
+ نوشته شده توسط Sabaaa در Thu 3 Jan 2008 و ساعت
17:25 |
و پدرم... چقدر دیر به زیبایی لبخندت پی بردم و چقدر دیر فهمیدم که باید به لبخندت جواب بدم. چقدر دیر تو رو کشف کردم... ولی یه چیزی رو اعتراف می کنم بابا جون: اینکه هیچ کسی نمی تونه مثل تو نوازش کنه. از بچگی دیوونۀ نوازش کردنت بودم. واقعن دیوونم می کردی. رمز این کار رو خوب بلدی. وقتی نوازش می کنی از هر زنی بهتری و از هر موجود آسمانی. فکر می کنم با دستات بالاترین لذتها رو به مامان هدیه کردی و پوستشو تا عالی ترین درجه تحریک کردی چه دقایق خوبی رو با هم بودین... بستر لذت هاتون پر از گلهای فروردین
+ نوشته شده توسط Sabaaa در Wed 26 Dec 2007 و ساعت
19:55 |
نقاط تاریک بدن دغدغه ای که همیشه همراهمه: درون وقتی صحبت از درون یک فرد می شه بلافاصله احساسات، افکار و عقاید مد نظر قرار می گیره. وقتی هم که صحبت از زیبایی یک فرد به میون میاد، در درجۀ اول چهره (face) و بعدها هم فرم بدن. یا اگه آدم عمیقتری باشیم به زیبایی اندیشه ها و... هم فکر می کنیم. ولی وقتی از یک انسان صحبت می شه باید از تمامی کالبدش حرف زد. بعضی وقتها درک نمی کنم چرا افراد راجع به اندامهای درونیشون کنجکاو نیستن!! یعنی واقعن برای کسی دیدن دستگاه تنفسی یا دستگاه گوارشش اهمیت نداره: شکل پیچ در پیچ روده ها یا زیبایی استخونهای قفسه سینه. چند سال پیش بود. با نیکا رفتیم یه مرکز عکسبرداری پزشکی و سرخوشانه از همه جای بدنمون عکس و فیلم گرفتیم. رادیولوژی، سونوگرافی و پتراندیشن. و با یه بغل عکس از درونیترین اعضای بدنمون شب رو صبح کردیم. یکی از هیجان انگیزترین کارهای ممکن بود. دیوارهای اتاق دور تا دور عکسهایی بودن از ریه و جمجمه و استخونهای دست و پا. حتا عکس OPG فک هم گرفته بودیم. دنیایی ساخته بودیم از درونمون. عکس جمجمۀ نیکا خیلی با حال بود. هر چی نگاه می کردم هیچ شباهتی به اون صورت زیبا نداشت. در عوض استخونهای دست و پاش تو عکس چقدر زیبا و ظریف بودن. واقعن زیبا. تجربه ای بود ناب و تک به منظور شناخت هر چه بیشتر جسم. لمس کردن درون واژن هم کاریه که مد نظرم بوده. هر چند یکبار بیشتر این کار رو نکردم (راستش می ترسیدم باعث ناراحتی طرف مقابلم بشه). ولی باید تجربش کرد. لمس ابتدای لولۀ رحم و شناختن هر چه بیشتر اون. و تجربیات دیگه ای که حوصله نوشتن ندارم....
+ نوشته شده توسط Sabaaa در Wed 26 Dec 2007 و ساعت
19:54 |
تانگوی یک نفره
دختر: من نمی دونم شما رو چی صدا کنم مرد : من اسمی ندارم دختر: می خواید اسم منو بدونید مرد : (با فریاد) نه نه نمی خوام من نمی خوام اسمت رو بدونم تو اسمی نداری، منم همینطور. اینجا اسمی نداریم، حتا یک اسم. دختر: تو دیوانه ای مرد : شاید هستم، اما من نمی خوام هیچ چیزی راجع به تو بدونم. نه می خوام بدونم از کجا میای، نه می خوام بدونم به کجا میری. من هیچی نمی خوام بدونم، می فهمی؟ دختر: تو منو می ترسونی مرد : من و تو اینجا همدیگه رو می بینیم، بدون دونستن اونچه که مربوط به بیرون از اینجاست. دختر: آخه چرا ؟ مرد : چونکه... چونکه ما اینجا به اسم احتیاج نداریم. متوجه نیستی؟ ما همه چیز رو فراموش خواهیم کرد... هر چیزی رو که می دونیم. همه چیز رو، همۀ مردم رو. اینکه کارمون چیه، حتا اینکه کجا زندگی می کنیم. می خواییم همه شو فراموش کنیم، همه چیز رو. دختر: اما من نمی تونم. شما می تونی ؟ مرد : نمی دونم
Last Tango in Paris Bernardo Bertolucci
+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sun 23 Dec 2007 و ساعت
20:44 |
و تا اسم خدا می اومد همه به سقف خیره می شدن نفهمیدم چرا !!چیزی جز ترک تو سقف نبود شاید خداشون لای ترکها رخنه کرده بود
+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sun 23 Dec 2007 و ساعت
20:39 |
|
|