وقتی یک جز زیبا از دنیا رو می بینم، نمی تونم درون خودم نگهش دارم و دائم اونو با اطرافیانم قسمت می کنم. با این کار، اون زیبایی برای من ملموس تر می شه.
درست چند دقیقه پیش، شخصت زیبای یک انسان رو پیش روم حس کردم. و بدرستی که چه زیبا بود و پر احساس.
لحظاتی در زندگی رخ می ده که ایده آلهای شکل گرفته درذهن یک فرد به یکباره درون یک کالبد انسانی دیگه پدیدار می شه. این همون اتفاقیه که برای من افتاد... همین چند لحظه پیش... وقتی که آخرین مطلبش رو خوندم.
زمانی رو نمی دیدم که اون چیزهایی که همیشه برای افراد می پسندیدم، حالا درون یک فرد و در مقابلم پدیدار بشه. تحت تاثیر قرار گرفتم. بغض کردم. وای..کاش اشک می ریختم. حیف بود که همچین لحظه ای بدون اشک سپری بشه.
یکدفعه یه جور آشوب و دلهره درونم افتاد. بی اختیار از اتاق بیرون زدم. برای لحظاتی مسحور زیبایی آسمان و ابرهایی که همه جا بودن. و دوباره آرامش...
به اتاقم برگشتم تا بنویسم از انسانی که منو تحت تاثیر قرار داده. با افکار و اندیشه هاش و سبکی که برای زندگی کردن انتخاب کرده.
1- زیباترین مدل پویای طبیعی، رقص باله ست. حرکاتی سرشار از ظرافت و زیبایی، درگیر با هارمونی و ریتم. حرکاتی که درون ذهن من زیباترین الگوی حرکتی برای یک زن است. در پشت اون یک احساس عمیق نهفته. یک احساس زیبای انسانی.
2- رسیدن به درک روشنی از لذتهای مادی و دنیایی، اون هم در زندگی عرفی مردم کشور ما که همواره زندگی آسمانی رو پاک و سالم می دونن و امیال غریزی و دنیایی رو ناپسند. به وجود آمدن یه همچین درکی از زیبایی لذتهای زمینی اون هم برای یک زن در این جامعه، به بینش درونی خاصی نیاز داره. بینشی که بعد از خوردن شراب و خوندن ابیات حافظ و تفکر در اونها با این جملات به اوج خودش می رسه: «برای اولین بار خودم را سفت به آغوش کشیدم و زن بودنم را در سکوت و تاریکی شب با سایه نورهای روی سقف تماما لمس و احساس کردم... نرم بود و خوشایند.»
3- «پسر به خانه زن رفت، ساعتها با دختر صحبت کرد. از زیبایی ها صحبت کرد. از نقاشی، از تصاویر. دو نفر وقت کم آوردن. پسر شب رو در خانه دختر سپری کرد. خوابید، بیدار شد و دو نفر دوباره شروع به گفتگو کردن. پسر حتا لحظه ای به ثیکث با دختر زیبا فکر نکرد. شرایط یه ثیکث درست حسابی کاملن مهیا بود. اما پسر هرگز بهش فکر نکرد. دختر هم هرگز حالت موجودی که ممکن است کسی بهش حمله ور شه رو بازی نکرد. پسر رو پذیرفته بود. دو نفر همچون دو انسان با هم رفتار می کردن. تنهایی دختر و پسر به امر جنسی منتهی نشد. دو انسان بودند که گفتگو درباره جذابترین علایق زندگیشون اونا رو به اوج هیجان می رسوند. آدمای پشت در اما تصور دیگه ای داشتن. و هیچگاه باور نکردن که درون خونه عملی به جز آخرین مدلهای ثیکث (که پسر استادش بود) انجام شده باشه. تخیل دیگران برای پسر اهمیتی نداشت. تنها چیزی که براش مهم بود زنی بود که به چنان بینشی رسیده بود.»
این داستان شش سال پیش من بود. سال 1380. کسی یادشه؟
به هر حال... و الان، انسان دیگه ای رو دیدم که از داشتن همچین رابطه ای احساس فوق العاده ای داره. در واقع فکر می کنم واقعن به این سبک زندگیش احترام می گذارم. به طلب یه همچین رابطه ای.
4- و اما زبان فرانسه. زبانی است که احساس رو در من بر می انگیزه. حال وقتی انسان مقابلت دارای درک از این زبانه، مطمئنن منو تحت تاثیر قرار می ده و برام اهمیت داره.
5- وقتی گفت سودازدۀ نوشتارهای رضا قاسمی ست، به جرات کم آوردم. چون کارهای رضا قاسمی رو بسیار نزدیک به زندگی خودم می دونم، به خصوص تئوری های او برای زندگی فردی و اصل فردیت. هیچوقت مصاحبش درباره هویت نوروز رو فراموش نمی کنم. یک روشنفکر واقعیست. یک انسان فردگرا. نوای زیبای سه تار جادوئیش در گل صدبرگ ذوق موسیقیایی من رو شکل داد. وقتی چهار سال بیشتر نداشتم. در کمترین سن ممکن برای درک زیبایی موسیقی چنان به صدای ساز او واکنش نشان می دادم که الان تصورش برام ناممکنه.
6- وای. جمله ای که من همیشه به دوستانم می گم: دنبال آدمایی با فکر و ایده جدید می گردم. یک همچین انسانهایی همیشه برام تازه هستن. درونشون پویاست. به عبارتی نمی تونم هر روز که از خواب بلند می شم آدمی که کنارم باشه رو مثل دیروز ببینم. او باید با طلوع خورشید تازه شده باشه و با ماه اون شب به کمال برسه.
ولی من چه دیر به این باور رسیدم که نباید به زور کسی رو تغییر بدم.
7- شکستن عرف جامعه. کاری که من ازش به اوج لذت می رسم و فردیت من و هویت من لقب می گیره. پشت کردن به کلیشه های اجتماعی.
برای یه زن در این جامعه سخت ترین کار ممکنه، چون بر خلاف جامعه سنتی عمل کردن نیاز به یک پشتوانه قوی داره. این پشتوانه هم مالی است و هم اجتماعی (اجتماع کوچک نوع 2).
و اینکه می خواست خودش باشه همون حرفی بود که در اولین پست این وبلاگ نوشته ام.
8- و دوباره یاد تله پاتی هام درباره رمان آخر مارکز و مراسم عیاشی نداشته خودم و داشتۀ او افتادم.
وقتی تموم این نشانه ها دور هم جمع شده بود، حالم شروع به تغییر کرد. علایق او کلی نبود، بلکه اشاره مستقیم به عناصری می کرد که درونیات من در اون تنیده شده بود.
شگف انگیزه
هنوز مطمئن نیستم که انسان جدیدی رو کشف کرده ام یا نه ؟
ولی زیبایی، زیبایی است. و احساس، احساس.
+ نوشته شده توسط Sabaaa در
Mon 26 Nov 2007 و ساعت
18:9 |