تبليغاتX
بزرگ کردن بیبی
 

 

 رمانس

 

 

یه سالی می شه که با هیچ زنی خلوت نکرده ام. تو این یه سال بیشتر از هر موقعی به مسائل مختلف فکر کردم. دنبال معانی جدید از رابطه گشتم. مکاشفه ای درونی رو تجربه کردم. اینکه در گذشته چه کارهایی رو نکردم و چرا. تحلیل امور زندگی کاریه که دوستش دارم. به جرات می تونم بگم که تو این چند سال نشده که قبل از اینکه راجع به چیزی فکر کنم اونو انجام بدم. هر چند که گاهی اوقات به آدمایی که سرخوشانه و بدون اینکه مغزشون رو درگیر مسائل کنن هر کاری رو انجام می دن حسودیم می شه. مثل شخصیتهای فیلمهای کاستاریتسا.

جالبیش اینه که از لحاظ ثیکثی هم بر انگیخته نشدم برای فرد خاصی. نمی دونم...

 

یک سال بدون پارتنر. فرصتی بود برای بیشتر فکر کردن و تازه تر شدن. و درون ذهنم دریایی از رنگهای روشن

 و الان حس می کنم پر احساس و سرشار از عواطفم. طوری که کوچکترین زیبایی ها رو جذب می کنم و می فهمم. حتا آهنگ صدام هم تغییر کرده، حرکت عضلاتم و شاید تا حدودی راه رفتنم.

می تونم بگم از دست خودم راضیم.

هر چند که تو این یک سال همیشه یه چیزی کم بود.

دوستی می گفت رمانس شدی.

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sun 9 Dec 2007 و ساعت 20:54 |
 

 

 

می خوای بدونی که برتری من نسبت به تو چیه؟ اینکه من می دونم توی زندگیم چی می خوام، از چی لذت می برم، و چه چیزایی منو به اوج می رسونه. رابطۀ نزدیکی با درون خودم برقرار کرده ام و سعی می کنم که به آهنگ درون گوش بدم نه به چیزی که تبلیغات و کلیشه ها از من می خوان.

به خودت نگاه کن. چند درصد از چیزایی رو که می خوای بدست بیاری ساخته تفکر خودته؟ و اینکه می تونم بگم این تبلیغاته که راهبر اصلی تو توی زندگیته و نه درونیاتت.

اینکه من تمام وقتمو روی موضوعاتی بذارم که بعدها نفر اول توی کلیشه های معمول و اجتماعات بی کله بشم برام رقت انگیزه.

ازت می پرسم: چه چیزی تو رو به اوج می رسونه؟ ایده آلهات رو برام تصویر کن. به این فکر کن که جوابی که می دی تحت درونیات و نیاز خودته یا خواسته های جمعی و کلیشه ها!!

فقط امان از روزی که کلیشه ها درون افراد رو تسخیر کنه، جوری که فرد فکر کنه این کلیشه ها جزئی از درونیاتشه.

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sun 9 Dec 2007 و ساعت 20:51 |
 

 

لحظاتی بعد از ثیکث

برای رفقا و بچه های اهل زندگی

لذت بخشترین کار کشیدن یه سیگار درست حسابیه

بزرگ ترین التیام برای لحظات آرامش

 

اما من به موسیقی احتیاج دارم

مثل دیوونه ها دنبال موسیقی می گردم

هیچ چیز تو اون لحظات نمی تونه لذت بخشتر از شنیدن یه جملۀ موسیقیایی باشه.

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 4 Dec 2007 و ساعت 18:13 |
 

 

مسابقات شعر خوانی _ نفر اول

 

باورم نمی شد نفر اول بشم. در واقع اصلن بهش فکر نمی کردم.

دختر روسری گل منگولی صدای بسیار زیبایی داشت. فرشته وار. منو مسحور کرده بود. و شعری هم که از ادگار آلن پو انتخاب کرده بود فوق العاده بود، ولی به آقای عارف سانتی مانتال رای دادم چون معانی رو بسیار شایسته منتقل کرد. انگار جوهره شعر سایه رو نوشیده بود، صدای زیبای کمانچه ای که می نواخت هم  فضا رو بسیار خیال انگیز کرده بود. ولی اینکه من بیشترین رای رو آوردم  متعجبم کرد در حضور اون همه دانشجوی ادبیات و نمایش. راستش فقط برای آشنایی با دوستان جدید وارد این معرکه شده بودم.

هیچ وقت اول شدن برام مفهومی نداشته. وقتی کسانی کارمو درک کنن و معانی درون اون رو بیرون بکشن بزرگترین لذت برام محسوب می شه. سبک خودمو برا متن خوانی دارم. تنها زبان نمی چرخه بلکه تمام اعضای بدنم درگیر بیان متن می شه.اینو استاد پیر ریش دو شاخ هم موقع اهدای جوایز گفت. موضوع جالب در انتهای مراسم این بود که دختر روسری گل منگولی گفت که تحت تاثیر قرار گرفته و بهم رای داده.

 بعد از ظهر سرد شعرخوانی در جمعی دوستانه و حالی خوش برای همه و جایزه ای که نمی دونم چکارش کنم!!

 

 

 

 

این روزها هوا واقعن خیال انگیز شده

زیباترین آسمان ممکن: ابری و هوایی که رو به سردی داره

کوچه های عظیمیه بهترین جای دنیا برای قدم زنیه

خصوصن شبها

عطر برگهای خیس از بارون و شیب تند کوچه ها

و درست در بالاترین نقطه، مهتاب که توی استخر یکی از باغها

با آب عشق بازی می کنه، اغواگر و زیبا

با خاطراتی خوش و هوسهایی دائمی

احساس رو برای نواختن بر می انگیزه

و بیدار بودن تا صبح

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 4 Dec 2007 و ساعت 18:11 |
 

 

 من هنوز زندم

 

 

 

نشسته بودم و به ترتیب پستهای وبلاگ رو می خوندم.

یادآوری شد که در شروع چه انگیزه ای برای نوشتن این اراجیف داشتم. احساس می کردم که نفرتم از بعضی مسائل عرفی و اجتماعی داشت درونم روز به روز زیادتر می شد. دیگه غیر قابل تحمل شده بود. آدمای اطرافم و دوستانم هم داشتن به این قضیه دامن می زدن. با کسایی که رابطه جدید برقرار می کردم چیزی درونشون پیدا نمی کردم که به رفع این حالت کمک کنه.شاید در انتخاب افراد (تو اون مقطع) بدشانس بودم. شاید هم توقعم از آدما نباید به این گونه می بود. من همیشه دنبال یه جور آدمای خاص (با تعریف خودم) می گردم. فکر می کنم تعدادشون خیلی کم باشه. به هر حال آدمایی که هر روز ملاقات می کردم نمی تونستن درون من رو ارضا کنن. ولی باید کسی می بود. همیشه یه نفر باید باشه. تو باید یک اجتماع جمع و جور داشته باشی که درونش بزرگ بشی. داشتم کوچیکتر می شدم. نفرت روز به روز درونم زوایای جدیدی پیدا می کرد. به واسطه اون کم کم داشتم زیبایی ها رو هم از دست می دادم. می دونستم که با تیشه نمی شه به جنگ کوه رفت. اما انگار نمی خواستم قبول کنم. می دونستم که نمی تونم یه جامعه رو تغییر بدم و اگه روزی با حماقت خودخواسته این کار رو پیش می گرفتم، جز عذاب و درد چیزی برای من به ارمغان نمی آورد. افکار و سبک زندگی من برای اجتماع قابل درک نبوده و نیست.

وبلاگ رو درست کردم تا یه جوری خودمو خالی کنم. عقده ها رو بیرون بریزم. تازه بشم و نفس بکشم و نذارم که حس زیبایی شناسیم قربانیه نازیبایی های عرفی و اجتماعی بشه. و اگه کسی از پست اول شروع به خوندن کنه شاید پی ببره هر چقدر جلوتر می آد چه اتفاقاتی در متن پستها افتاده.

 

 

از یه زمانی تصمیم گرفتم روابطم رو محدودتر کنم. در واقع وقتی برام چیزی نازیباست نباید هر لحظه تماشاش کنم. ولی بیشتر از هر موقع تشنۀ زیبایی ها بودم. با اینکه اعتقاد دارم که درون هر فردی پر از زیبائیه ولی در این مورد یه ایده آل می تونه باشه که با کنکاش این زیبایی رو درون افراد مختلف پیدا کنم. انرژی زیادی      می طلبه که من فقط یه کوچولوش رو دارم.

عطش من برای کشف انسانهای جدید سیری ناپذیره. رسیدن به بطن زندگی و زندگی رو نوشیدن، زندگی رو رقصیدن. پر شدن از احساس، خالی شدن از نفرت. کشف انسانیت و جواب دادن به این سوال: چرا اینقدر از انسانیت فاصله گرفتیم؟

 

و تعاریفی که باید برای هر انسانی جواب و مفهوم داشته باشه:

زیبایی چیست ؟

منظور از احساس چیه ؟

تعریف «انسانیت» چقدر در مورد شخص من صادقه؟

 

هر انسانی باید از قبل به این تعاریف فکر کرده باشه و بلافاصله بعد از مطرح شدن (مثلن کلمۀ زیبایی) یک تصویر خاص و یا حداقل یه تعریف مشخص درون ذهنش شکل بگیره.

در طول روز ما چقدر راجع به این کلمات فکر می کنیم. یا چقدر سعی داریم اونا رو در کارهای روزانمون وارد کنیم؟ ایده آلهای زندگیمون چقدر به این معانی وابستن؟

هر قدمی که بر می دارم، هر حرکتی که می کنم و هر نگاهی... باید به منظور رسیدن به سه کلمۀ زیبایی، انسان و احساس باشه. هر چند قبل از اون این سه در یک کلمه گنجونده شده: (         )

و امروز از هر روزی بیشتر در تلاطم رسیدن هستم. رسیدن به انسان . و بر روی کلمۀ انسان تاکید دارم. چرا که عرفیات و زندگیه بدون اندیشه بلای جان انسان بودنه. پنجه ای برای گلوی انسان و اسیدی برای مغز. جنگ با اونا مشکل و طاقت فرساست. یک جنگ فرسایشی. ولی من دست نکشیدم... همون جریان همیشگی فرد در برابر سیستم. یاد پاپیون افتادم. در حالی که پاپیون بارها از زندان فرار کرد و ناموفق بود، در آخرین فرار وقتی روی امواج اقیانوس طعم آزادی رو می چشید فریاد می زد: «حرومزاده ها من هنوز زندم».

 

 

و من هنوز زندم....

 

 

یه حرف درست حسابی: اگه توی اجتماع مشکل داری و نمی تونی اون چیزایی رو که لازمه به دست بیاری، یه جامعه کوچیک خاص خودت درست کن. آدمایی رو که دوست داری واردش کن. با هم خوش باشید. با هم فکر کنید. با هم صحبت کنید. از هم یاد بگیرید و تازه بشید و برقصید و از همه مهمتر از وجود همدیگه لذت ببرید. که شروع و پایان انسانه. لذت بردن. چرا که نه ؟

 

و من این کار رو دوباره انجام می دم. چند سال پیش شکل گرفته بود. جمع چهار نفره  آرمان، فاطی، ورونیکا و من. ما رو به اوج زندگی نزدیکتر می کرد. دلیل خوبی بود برای زنده بودنمون. ولی افسوس که به دلیل عدم پایداری تمامی قانونهای طبیعت، هر کدوم از بچه ها رفتن یه گوشه دنیا و من موندم تنها با یه عالمه خاطرات زیبا.

ولی از اونجا که من هنوز زندم.....و از همیشه تازه تر....خیلی دوست دارم جمع تازه ای رو شاهد باشم در کنار خودم. که با طلوع آفتاب پر بشم و با ماه به کمال برسم. یه همچین جمعی می تونه به بزرگ شدن این بیبی کم سال کمک کنه. کاری که این وبلاگ کرد و بیبی رو از نفرت خالی کرد و دوباره احساساتشو عریان کرد.

فکر کنم بازم زیاده روی کردم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sat 1 Dec 2007 و ساعت 12:58 |
 

 

 

وقتی یک جز زیبا از دنیا رو می بینم، نمی تونم درون خودم نگهش دارم و دائم اونو با اطرافیانم قسمت می کنم. با این کار، اون زیبایی برای من ملموس تر می شه.

 

درست چند دقیقه پیش، شخصت زیبای یک انسان رو پیش روم حس کردم. و بدرستی که چه زیبا بود و پر احساس.

لحظاتی در زندگی رخ می ده که ایده آلهای شکل گرفته درذهن یک فرد به یکباره درون یک کالبد انسانی دیگه پدیدار می شه. این همون اتفاقیه که برای من افتاد... همین چند لحظه پیش... وقتی که آخرین مطلبش رو خوندم.

زمانی رو نمی دیدم که اون چیزهایی که همیشه برای افراد می پسندیدم، حالا درون یک فرد و در مقابلم پدیدار بشه. تحت تاثیر قرار گرفتم. بغض کردم. وای..کاش اشک می ریختم. حیف بود که همچین لحظه ای بدون اشک سپری بشه.

یکدفعه یه جور آشوب و دلهره درونم افتاد. بی اختیار از اتاق بیرون زدم. برای لحظاتی مسحور زیبایی آسمان و ابرهایی که همه جا بودن. و دوباره آرامش...

به اتاقم برگشتم تا بنویسم از انسانی که منو تحت تاثیر قرار داده. با افکار و اندیشه هاش و سبکی که برای زندگی کردن انتخاب کرده.

 

 

 

 

1- زیباترین مدل پویای طبیعی، رقص باله ست. حرکاتی سرشار از ظرافت و زیبایی، درگیر با هارمونی و ریتم. حرکاتی که درون ذهن من زیباترین الگوی حرکتی برای یک زن است. در پشت اون یک احساس عمیق نهفته. یک احساس زیبای انسانی.

 

2- رسیدن به درک روشنی از لذتهای مادی و دنیایی، اون هم در زندگی عرفی مردم کشور ما که همواره زندگی آسمانی رو پاک و سالم می دونن و امیال غریزی و دنیایی رو ناپسند. به وجود آمدن یه همچین درکی از زیبایی لذتهای زمینی اون هم برای یک زن در این جامعه، به بینش درونی خاصی نیاز داره. بینشی که بعد از خوردن شراب و خوندن ابیات حافظ و تفکر در اونها با این جملات به اوج خودش می رسه: «برای اولین بار خودم را سفت به آغوش کشیدم و زن بودنم را در سکوت و تاریکی شب با سایه نورهای روی سقف تماما لمس و احساس کردم... نرم بود و خوشایند.»

 

3- «پسر به خانه زن رفت، ساعتها با دختر صحبت کرد. از زیبایی ها صحبت کرد. از نقاشی، از تصاویر. دو نفر وقت کم آوردن. پسر شب رو در خانه دختر سپری کرد. خوابید، بیدار شد و دو نفر دوباره شروع به گفتگو کردن. پسر حتا لحظه ای به ثیکث با دختر زیبا فکر نکرد. شرایط یه ثیکث درست حسابی کاملن مهیا بود. اما پسر هرگز بهش فکر نکرد. دختر هم هرگز حالت موجودی که ممکن است کسی بهش حمله ور شه رو بازی نکرد. پسر رو پذیرفته بود. دو نفر همچون دو انسان با هم رفتار می کردن. تنهایی دختر و پسر به امر جنسی منتهی نشد.  دو انسان بودند که گفتگو درباره جذابترین علایق زندگیشون اونا رو به اوج هیجان می رسوند. آدمای پشت در اما تصور دیگه ای داشتن. و هیچگاه باور نکردن که درون خونه عملی به جز آخرین مدلهای ثیکث (که پسر استادش بود) انجام شده باشه. تخیل دیگران برای پسر اهمیتی نداشت. تنها چیزی که براش مهم بود زنی بود که به چنان بینشی رسیده بود.»

این داستان شش سال پیش من بود. سال 1380. کسی یادشه؟

به هر حال... و الان، انسان دیگه ای رو دیدم که از داشتن همچین رابطه ای احساس فوق العاده ای داره. در واقع فکر می کنم واقعن به این سبک زندگیش احترام می گذارم. به طلب یه همچین رابطه ای.

 

4- و اما زبان فرانسه. زبانی است که احساس رو در من بر می انگیزه. حال وقتی انسان مقابلت دارای درک از این زبانه، مطمئنن منو تحت تاثیر قرار می ده و برام اهمیت داره.

 

5- وقتی گفت سودازدۀ نوشتارهای رضا قاسمی ست، به جرات کم آوردم. چون کارهای رضا قاسمی رو بسیار نزدیک به زندگی خودم می دونم، به خصوص تئوری های او برای زندگی فردی و اصل فردیت. هیچوقت مصاحبش درباره هویت نوروز رو فراموش نمی کنم. یک روشنفکر واقعیست. یک انسان فردگرا. نوای زیبای سه تار جادوئیش در گل صدبرگ ذوق موسیقیایی من رو شکل داد. وقتی چهار سال بیشتر نداشتم. در کمترین سن ممکن برای درک زیبایی موسیقی چنان به صدای ساز او واکنش نشان می دادم که  الان تصورش برام ناممکنه.

 

6- وای. جمله ای که من همیشه به دوستانم می گم: دنبال آدمایی با فکر و ایده جدید می گردم. یک همچین انسانهایی همیشه برام تازه هستن. درونشون پویاست. به عبارتی نمی تونم هر روز که از خواب بلند می شم آدمی که کنارم باشه رو مثل دیروز ببینم. او باید با طلوع خورشید تازه شده باشه و با ماه اون شب به کمال برسه.

ولی من چه دیر به این باور رسیدم که نباید به زور کسی رو تغییر بدم.

 

7- شکستن عرف جامعه. کاری که من ازش به اوج لذت می رسم و فردیت من و هویت من لقب می گیره. پشت کردن به کلیشه های اجتماعی.

برای یه زن در این جامعه سخت ترین کار ممکنه، چون بر خلاف جامعه سنتی عمل کردن نیاز به یک پشتوانه قوی داره. این پشتوانه هم مالی است و هم اجتماعی (اجتماع کوچک نوع 2).

و اینکه می خواست خودش باشه همون حرفی بود که در اولین پست این وبلاگ نوشته ام.

 

8- و دوباره یاد تله پاتی هام درباره رمان آخر مارکز و مراسم عیاشی نداشته خودم و داشتۀ او افتادم.

 

 

وقتی تموم این نشانه ها دور هم جمع شده بود، حالم شروع به تغییر کرد. علایق او کلی نبود، بلکه اشاره مستقیم به عناصری می کرد که درونیات من در اون تنیده شده بود.

شگف انگیزه

هنوز مطمئن نیستم که انسان جدیدی رو کشف کرده ام یا نه ؟

ولی زیبایی، زیبایی است. و احساس، احساس.

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Mon 26 Nov 2007 و ساعت 18:9 |


Powered By
BLOGFA.COM