تبليغاتX
بزرگ کردن بیبی
 

 

 

 زندگی شیرین

 

 

 و باز هم فلینی.

 دو شب پیش زندگی شیرین فلینی رو دیدم. احساس تازه ای بهم دست داد. بهم انرژی تزریق شد.

 مطمئنن تاچندروز شارژم.

 

 

یک شاهکار تصویری و یک روایت خلاقانه از زندگی...

در کش و قوس زنده بودن

 

هنوز به قدری تحت تاثیر فیلم هستم که هرگونه قضاوت یا آنالیزی از اون می تونه از جانب من رو به خطا بره.

فقط اکتفا می کنم به قسمتهایی از دیالوگ فیلم.

ولی به هر صورت مفهوم هجوآمیز عبارت «زندگی شیرین» در بطن این گفت و گوها جا گرفته.

 

دیالوگ اول مربوط به گفت و گوی مارچلو (با بازی مارچلو ماستریانی) و دوست میانسالشه.

دیالوگ دوم به جر و بحث مارچلو با دوست دخترش اِما (یون فورنیوکس) بر می گرده.

 

 


 

1

مارچلو: باید حال و هوامو عوض کنم. باید همه چیزمو عوض کنم. واقعن خونۀ تو به آدم آرامش می ده.

بچه هات، همسرت، کتابهات و دوستان خارق العادت. اما من دارم وقتمو هدر می دم. دیگه از پس هیچی بر

 نمی آم. یه زمانی آرزوهایی داشتم، اما حالا دارم همه چیز رو می بازم. همه چیز رو فراموش کردم.

 

اشتاینر: فکر نکن که آرامش رو می تونی فقط در پشت درهای یه خونه پیدا کنی. تو کاری که من کردم رو تکرار نکن. من ترجیح می دم که یه آماتور بمونم تا اینکه بخوام در حد یه حرفه ای بشم. باور کن که یه زندگیه پر از آرزو و هوس خیلی بهتر از زندگی ای که به وسیلۀ قوانین اجتماعی محدود شده و همه چیزش با معیارها سنجیده می شه و باید در همۀ سطوح کامل باشه.

بعضی شبها این تاریکی... این سکوت... تنم رو سنگین می کنه. من از آرامش بیش از هر چیز دیگه ای وحشت دارم. به نظر من اون فقط پوستۀ بیرونیه که یه پوستۀ متفاوت رو در بر گرفته. به فردایی فکر می کنم که

بچه های من خواهند دید. اونا میگن: دنیای عجیبی خواهد بود.  

ولی باید فارغ از احساسات و در ورای لذایذ زندگی کرد. در هماهنگی زیبایی که در یک اثر هنری کشف      می کنی و تحت تاثیر اون قانونی که بر زندگی ما حاکمه. باید یاد بگیریم که همدیگه رو خیلی دوست داشته باشیم تا بتونیم فارغ از زمان زندگی کنیم...   و  رها... رها

 

 


 

2

مارچلو: من نمی تونم زندگیمو به پای عشق تو بریزم.

 

اِما: متوجه نیستی که مهمترین چیز در زندگیتو بدست آوردی؟ زنی که واقعن عاشق توست و حاضره زندگیشو به خاطرت بده؟ طوری که انگار تو تنها مرد روی زمینی. تو همه چیز رو نابود می کنی.

همیشه افسرده ای... بی حوصله ای... بفهم مارچلو، وقتی دو نفر عاشق هم باشن دیگه هیچی مهم نیست. آخه از چی می ترسی؟

 

مارچلو: از تو... از خودخواهیات و از ایده آلهای پوچ و تاریک تو. متوجه نیستی که داری زندگی یه کرم

 بی اراده رو به من پیشنهاد می دی؟ فقط بلدی از تخت خواب و آشپزخونه صحبت کنی. مردی که تن به همچین زندگی ای بده یه تموم شدس. هیچی نیست غیر از یه کرم.

من علاقه ای به عشق مادرانۀ و دست و پا گیر تو ندارم. نمی خوامش... به دردم نمی خوره این عشق نیست... اسارته. کی می خوای بفهمی که من نمی تونم به این شکل زندگی کنم؟ که دیگه نمی خوام با تو زندگی کنم؟

می خوام تنها باشم...

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 20 Nov 2007 و ساعت 17:7 |
 

 

 

 

  عیاشی      عیاشی     

 

 

 

     دلم تنگ شده واسه یه عیاشی درست حسابی

 

 

 

     خیلی وقته عیاشی نکردم

     بر می گرده به سال پیش– آخرین عیاشی من

     بعد از خوندن یه دوبیتی رویایی از خیام

 

     چون عهده نمی شود کسی فردا را

     حالی خوش کن تو این دل سودا را

     می نوش به ماهتاب، ای ماه که ماه

     بسیار بگردد و نیابد ما را

 

     این دو بیتی درون من شعله ور شد

     در تمام لحظات عیاشی

 

 

 

    و دلم تنگ شده

    و دلم تنگ شده واسه یه عیاشی

    و دلم تنگ شده واسه یه عیاشی درست حسابی

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sat 17 Nov 2007 و ساعت 12:41 |
 

 

 

توی این یه ماه اخیر دارم با خاطراتم زندگی می کنم.

به یاد روزهایی که با آرمان و فاطی زندگی می کردم . قبل از اینکه پام به دانشگاه باز بشه.

 

 یه پسر 17،18 ساله که هیچ تجربه ای از زندگی نداشت. یه دفعه خودشو تو یه خونه مجردی با یه خواهر و برادر تنها می بینه. خواهر و برادری که شاید... نمی دونم شاید پایه زندگی اون پسر تنها شدن. فضای آزاد داخل اون خونه به پسر امکان بزرگ شدن می داد. امکان فکر کردن، تاثیر گذاشتن، امکان تازه شدن، تجربه کردن.

مکانی شده بود برای یه سفر. سفری که پسر رو می برد به مرزهایی که هیچ کسی اونارو تجربه نکرده بود.

هیچ محدودیتی، یک حجم سفید. پسر شروع کرد و قوانین خودشو واسه زندگیش نوشت. دیگه می تونست مطمئن باشه که طرز زندگیش مثله آدمهای بیرون نیست.

اون خونه رویایی. اون آپارتمان سفید...

گاهی اوقات فکر می کنم زندگی من چقدر عجیب غریب سپری شده... شاید خودم مسببش بودم.

 

فاطی دختری بود غیر معمول در سطح اجتماع. البته اجتماع من. اما خوب یه جورایی هم مثل اکثر دخترای ایرانی عرف گرا بود.

بسیار ظریف و شکننده. پوستی سبزه و چشم و ابرویی که همیشه منو یاد نقاشی های شاهنامه تهماسبی می نداخت. به مادرش رفته بود. طرز لباس پوشیدنش شبیه زنهای میانسال بود و چیزی که دوست داشتم این بود که موهای لطیفش رو هیچوقت کوتاه نمی کرد. مثل خودم که هیچوقت حاضر نبودم موهامو کوتاه کنم. بهم یادآوری کرد که چه لذتی داره وقتی آدم چنگ لای موهاش می ندازه. یه عادت همیشگی داشت: وقتی با هم تنها بودیم سرمو می ذاشت رو پاش و موهامو وارسی می کرد. از اینکه می دیدم نگرانم می شه لذت می بردم.

از بچگی آرزوی داشتن یه خواهر بزرگتر رو داشتم و حالا اون که سه سال از من بزرگتر بود اونجا بود تا آرزوی من رو برآورده کنه. اما تا جایی پیش می رفت که جای مادرم رو هم برام بگیره. مادری که همیشه آرزوشو داشتم. محبت های اون منو نرم کرد.

 

آرمان ولی اصلن شبیه به فاطی نبود، هیچ چیزش.

از لحاظ چهره به پدرشون رفته بود، پوست سفید و موی بور، خیلی خوشتیپ. از اون آدمایی که در نگاه اول همه جذبش می شن و چند ثانیه روش فوکوس می کنن. به جرات می تونم بگم که غیر متعارف ترین آدمی که توی زندگیم دیدم.

شبیه آدمای دیوید کراننبرگ یا حتا دیوید لینچ.

کارهایی می کرد که اصلن نمی تونستم حدس بزنم. رفتاری غیر قابل پیش بینی.

ولی با این حال یکی از معدود آدمایی بود که می تونستم برای ساعتهایی متوالی باهاش تنها بمونم.

 

امروز از هر روز دیگه ای بیشتر دوست دارم برگردی ایران. می دونم که درک می کنی.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sat 17 Nov 2007 و ساعت 12:39 |
 

 

 

    سینما مال فرانسوی هاس

 

     یه آدرس دقیق:

     سال 1895 – پاریس – بولوار کاپوسی – گراند کافه – برادران لومیر

 

 

     سینما رو اونا اختراع کردن و هنوز هم آبرودار سینما هستن.

 

 

     « کل کل با هالیوود بازا »

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sat 3 Nov 2007 و ساعت 12:7 |
 

 

 

     رکورد پیاده روی من:

 

     سیدخندان تا میدون تجریش ادامه تا انقلاب.

 

 

     ... بدون توقف

     ... بدون پارتنر

     ... بدون دختربازی

     ... بدون موسیقی

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sat 3 Nov 2007 و ساعت 11:52 |


Powered By
BLOGFA.COM