تبليغاتX
بزرگ کردن بیبی
 

 

 

ضد: اون قبل از اینکه یه دختر باشه یه انسانه

مردسالار: نه اون یه دختره. بعدن اگه پاک باشه انسان هم هست

 

ضد: من خودم شاهد بودم بارها به اون دختر خیانت کردی، حالا که بو بردی اونم یه نیمچه خیانتی بهت کرده، واقعن نمی فهمم چرا اینقدر قاطی کردی، چرا بهش می گی هرزه

مردسالار: ببین، من درسته بهش خیانت کردم ولی من یه پسرم. اون یه دختره، قضیش فرق می کنه

 

ضد: عجب!!!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 16 Oct 2007 و ساعت 10:55 |
 

 

 

بدون شرح

 

 

قانون  مجازات اسلامی- سرفصل همجنس گرایی- باب سوم- ماده 134

 

هر‌گاه دو زن كه با هم خويشاوندي نسبي نداشته باشند بدون ضرورت برهنه زير يك پوشش قرار گيرند به كمتر از صد تازيانه تعزير ميشوند‌. در صورت تكرار اين عمل و تكرار تعزير در مرتبه سوم به هر يك صد تازيانه زده ميشود‌.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 16 Oct 2007 و ساعت 10:54 |
 

 

 

همیشه روابط خلاف عرف وخلاف شرع واسم جذابیت داشته، و دوستانی که یه همچین روابطی رو دنبال می کردن از لحاظ اجتماعی جایگاه خاصی برام داشتن. همجنس خواهی یک نمونه بارز اونه که همیشه برام جذاب بوده. چه زنان همجنس خواه و چه مردهای همجنس خواه. احترام بسیار زیادی براشون قائل هستم و روز به روز هم احساس نزدیکی بیشتری باهاشون می کنم. و اگه از لحاظ فیزیولوژیکی و روحی بدنم اقتضا می کرد حتمن الان یه همجنس خواه شده بودم.

 

از روزی که محمود کاپشن اون حرفهای طلایی رو در مورد همجنس خواهها زد، توجه و احترام من نسبت به این دوستان چندین برابر شده، واقعن تحریک شدم....

 

از طرفی تکلیف محمود کاپشن هم روشنه، چون فکر می کنم یک فرد آگاه ایرانی می دونه که توی این کشور تعداد بسیار زیادی همجنس خواه وجود داره، شاید چیزی حدود یک درصد جمعیت ایران. کم نیست .

 

پس دو حالت بیشتر وجود نداره:

1- محمود کاپشن از این موضوع خبر نداره.

 اگه حدودی تعداد همجنس خواهها رو 500 هزار نفر در نظر بگیریم  مساوی می شه با جمعیت شهری مثل گرگان که مرکز استان گلستانه. ابعاد کمی قضیه خیلی بیشتر از ایناس که کسی ندونه، حالا فرض می کنیم که محمود کاپشن از قضیه خبر نداره، خوب این بی اطلاعی و جهل یه رئیس جمهور رو راجع به یه همچین اقلیتی از مردم تحت رهبریش می رسونه، یا به قول رئیس دانشگاه کلمبیا بی سوادی اونو به رخ می کشه.

 

2- محمود کاپشن دروغ می گه.

از موضوع خبر داره ولی دروغ می گه. به همین سادگی.

 

مطمئنن حالت سومی وجود نداره.

 پس من محمود کاپشن رو یا  جاهل می دونم یا دروغگو.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 16 Oct 2007 و ساعت 10:53 |
 

 

این بستن گیرۀ سوتین هم پروژه ائیه واسه خودش.

اگه دختر بودم هیچ وقت سوتین نمی بستم.

 اصلن نمی دونم سوتین واسه چیه؟

و نمی دونم چرا هیچ وقت نپرسیدم؟

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 16 Oct 2007 و ساعت 10:50 |

دوست همجنسخواه من. تو وجود نداری. یعنی شاید از اولش هم وجود نداشتی.

محمود کاپشن گفت امثال تو وجود خارجی ندارن. می فهمی...

 


 

 

یادته که همه چی از اون مهمونی کذایی شروع شد.

تو با اون دختره که سارافون براق قرمز پوشیده بود جلوی پنجره گرم گرفته بودی. من دیوونه به جای اینکه از کلیشۀ رایج پیروی کنم و سینه های دختر رو که نصفش بیرون زده بود رو دید بزنم، داشتم نیکا رو توی اون لباس تصور می کردم.اینکه اگه موهای نیکا لختیه کمر لباس رو پر کنه بهتره یا نه باید آبشار طلائیش رو بالای سرش ببنده تا چهره اروتیک لباس از دست نره. خاک بر سر من.

 

 اینو می دونستی لعنتی که من تا دو ماه پیش نمی دونستم تو چته!!!

 می دونی وقتی فهمیدم همجنس خواه هستی چقدر احترامم بهت بیشتر شد!!!

فقط نمی دونم چرا زودتر بهم نگفتی. در مورد من واقعن چی فکر می کردی؟

می خوام دوباره ببینمت. یه هفته باهات حرف دارم حسین. لعنتی.

خودتو آفتابی کن. من طبق معمول شمارۀ هیچکی رو ندارم، یه زنگ به من بزن. حوصله ندارم دوباره بیام جلوی اسکان الاف وایسم. نمی خواد جلوی من رل بازی کنی. می بوسمت.

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 16 Oct 2007 و ساعت 10:49 |

 

 

 

 

 

 

پاییز برای من خیلی زیبا شروع شد. زندگی ای که همیشه آرزوشو داشتم یه دفعه پیش روم قرار گرفت. یه امید جدید در فصل جدید.

به هر صورت شاید پرنده ها به تماشای آبهای سپید بروند.

 

 


 

 

 

 

دیروز با همراهی یکی از دوستان قطعه ای رو شنیدم. یک ملودی زیبا و سرشار از احساس از محمد رضا لطفی. وقتی بار دوم تو تنهایی خودم ملودی رو شنیدم، چنان تحت تاثیر احساسات سرشار لطفی قرار گرفتم که بی اختیار گریه کردم. دو قطره اشک. اولی از پلک چپم سرازیر شد، خیلی آروم و با وقار، درست مثل خود ملودی.قطرۀ دومی توی گودی پلکم جمع شد ولی مغرورانه سرجاش موند، دوست داشتم خیسی اشک روی صورتم جا بندازه ولی قطرۀ دوم مغرورتر از اونی بود که عریانی خودشو نشون بده.

یه دفعه متوجه شدم هواسکم از شنیدن ادامۀ قطعۀ زیبا پرت شده، مدت ها بود که این قدر تحت تاثیر موسیقی قرار نگرفته بودم، در حقیقت مدتها به یک ارگاسم موسیقیایی نرسیده بودم.

 

به نظرم جاری شدن اشک می تونه نقطه اوج احساساتم باشه، یه جور ارگاسم احساسات. همون طور که ارگاسم جنسی با اومدن آب از «کیر» یا «کس» حاصل می شه، شنیدن یک موسیقی لطیف و سرشار از احساس یا دیدن صحنه های خیال انگیز هم می تونه اونقدر منو تحریک کنه که پایانش خارج شدن آب از بدنم باشه –این وظیفه به عهدۀ چشمای من و قطرات اشکه.

 

 

 

از دوست هم احساسم برای آشنایی با این قطعۀ زیبا تشکر می کنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:54 |

 

 

 

 

 

اولین پست پاییز

 

 

اصولن از گرما و آفتاب و هر چیزی که باعث بشه فشار خونم زیادی بالا بره بدم می آد.

 

ولی فصل تابستون رو دوست داشتم، چون دخترها سندل می پوشیدن و من می تونستم انگشتای پاشونو ببینیم.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:51 |

 

 

 

 

شاید اون موقع نفهمیدی....

وقتی سینه هاتو می مالیدم، اونقدر حشری شده بودی که بی اختیار گردنمو چنگ زدی.

چقدر جاش می سوخت.

 وای که سینه هاتو چقدر دوست داشتم....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:50 |

 

 

 

 

 

اگه زیادی حساسیت داری که پارتنرت با کسی ثیکث نکنه

خوب نباید اونو با یه ویسکی اسکاتلندی توی خونه مجردی تنها بذاری، بعد به یکی از رفیقات که یه ماشین ثیکثه بگی بره پیش پارتنرت که تنها نباشه.

واسه همینه که می گم توی این ماجرا تو مقصر اصلی هستی.

در حقیقت تمام اجزای یه بازی رو کنار هم چیدی

 

وقتی یه دختر مسته و با یه همچین ماشینی تنهاس، از نظر من طبیعی ترین کار یه لذت جسمیه متقابله.

نمی خواد نقش یه مرد سنتی  که توی یه جامعۀ مرد سالار جانماز آب می کشه رو بازی کنی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:49 |

 

 

 

بین علما و فقها هنوز اختلاف نظر وجود داره که بهترین ثیکث کدومه؟

 

اونی که وقتی آبت می یاد دیگه جون نداشته باشی هیچ حرکتی بکنی و بگیری تخت تو بغل پارتنرت بخوابی؟ یا اونی که بعد از اومدن آبت چنان پر انرژی بشی که انگار می خوای از تخت خواب بیرون بیای و همۀ کارهای عقب افتادت رو انجام بدی؟

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:46 |

 

 

 

 

 

خیلی مسخرس که به دختری که باهاش ثیکث نداشتی، قول بدی یه عمر به پاش میمونی و برای همیشه توی قلبت جا داره. و بر عکسش، دختری با این شرط که تو بهش قول بدی برای همیشه باهاش می مونی، حاضر بشه ثیکث کنه.

جفت حالتای بالا مسخرسَ، جوکه، کمدیه.

 

1- حالت اول می تونه بیانگر اون باشه که افراد چقدر نسبت به واقعیت ثیکث ناآگاهن یا حداقل اینجوری وانمود می کنن. از لحاظ عملی هم ثابت شده که نارضایتی جنسی هر رابطه ای رو می تونه نابود کنه. ولی ما همیشه می خوایم به خودمون ثابت کنیم که نه، اصل، اخلاق و عفت و پاکدامنی و اخلاق حسنه و نماز و روزه سفره حضرت ابولفضله.

این دیگه برام عادت شده که هر زن شوهرداری که برای مشاوره پیشم میاد بزرگترین عامل افسردگیش رو عدم ارضای جنسی  از طرف شوهرش می دونه.

 

- در زندگی شخصی خودم هم می تونم تصور کنم که اگه روزی از دختر یا زنی اونقدر خوشم بیاد و بخوام یه عمر باهاش زندگی کنم، تا زمانی که طعم بدنشو نچشیدم و مطمئن نشدم که می تونه از لحاظ جنسی قلب منو شاد کنه پیشنهاد یه زندگی طولانی رو بهش نمی دم.

در واقع هدف از ازدواج باید این باشه که شادی ها و لذت های زندگی روزمره اضافه بشه و نه برعکس.

 

2- در مورد دخترهایی که ثیکث رو ابزاری می کنن تا از فرد قول یه زندگی طولانی رو بگیرن باید بگم که یه همچین افرادی، واقعیت ثیکث رو نفهمیدن. در حقیقت این کثیف ترین کارییه که یه زن می تونه با امیال جنسیش بکنه، هرزگی یعنی همین.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:45 |

 

 

 

 

کسی حق نداشته منو ختنه کنه

 

نمی تونم تصور کنم، یه تیکه از بدنمو کندن و انداختن دور.

هر کسی که تو این قضیه دست داشته، از جمله پدر و مادرمو نمی بخشم.

 

..........................................................................................

 

هر بار که کیرمو نگاه می کنم و اثر باقی مونده از ختنه رو روش می بینم یه جورایی تمام دردی رو که موقع این عمل چندش آور بهم وارد شده، تو تنم زنده می کنه.

 

نمی دونم خدا که دانشش از روز اول کامل بوده چرا توی کتابهای دینی قبل از اسلام چیزی راجع به ختنه شدن نیاورده و به دین شریف اسلام که رسیده یادش اومده که آره باید کیرهای مسلمونا رو جلا بده. شاید آدمای قبل از اسلام کیرهاشون این مشکل رو نداشته یا شاید هم با ظهور اسلام کیر مسلمونا خار درآورده !!!

خوب این یه سوالیه که همیشه ذهنمو درگیر کرده.

 

حالا اگه کسی جواب محکمه پسندی داره بیاد جلو.

 

از دوستان عرفگرا هم پیشاپیش معذرت می خوام اگه به عقایدشون بی احترامی شد.

و از دوستان اخلاق گرا هم عاجزانه تقاضای بخشش دارم که از کلمۀ زشت و رکیک و دور از شان اجتماع «کیر» استفاده کردم. چون به هر صورت من عادت ندارم با کیرم مثل یه  موجود خجالتی برخورد کنم، هر چقدر که من غیر اجتماعی ام در عوض کیرم اجتماعی بار اومده و حرفای زیادی واسه گفتن داره.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:43 |

 

 

 

 

 

پلیس گفت بزن کنار - خوب منم زدم کنار دقایقی سکوت اولش باورم نمی شد: پلیس با روی خوش و خندان از ماشینش پایین آمد و رقص کنان اومد طرف منی که از ترس نیمه زرد شده بودم، نزدیکتر که اومد و قیافۀ مهربون و متبسمشو که دیدم دلم آروم گرفت. صورتشو با دقت اصلاح کرده بود و اتوی لباسش بوی امروز صبح رو می داد. ساعت سواچ بسته بود و گردن بندی که یه مدال با نشان مخصوص «آزادی انسانی» روش برق می زد.

جلوی ماشین که رسید، بوی اودکلن فرانسویش بلند شد. اول مدارکشو نشونم داد و بعد دست کرد جیبش و یه مشت شوکولات درآورد و تعارف کرد. با این کار کاملن اعتماد به نفسم رو بدست آوردم. گفت: عزیز دلم، جونم به فدات، افسرای نیروی انتظامی همه قربونت شن، خوش اومدی به محدودۀ من، فدات شم، اگه ناراحت نمی شی بمن بگو اون کیه کنارت نشسته؟ - گفتم حقیقتش چند وقته با همیم ولی هنوز اسمشو نمی دونم. چون تمام وقت داریم راجع به دنیای مجازی با هم صحبت می کنیم. پلیس محترم با شنیدن این حرف انگار جون دوباره ای گرفت و صورتمو ماچ کرد و دستای خانومی که باهاش بودم رو بوسید و گفت: خدا شما جوونای با صفا رو از ما نگیره که هر چی داریم از وجود شماس. من که هنوز باورم نمی شد، گفتم حالا واسۀ اینکه سر و صدای قضیه بخوابه چقدر باید شیرینی بهت بدم؟ - گفت عزیز دلم من به تو بدهکارم. چون من گشت ارشادم و الان توی ماموریت ویژۀ دختر پسرا هستم باید بهت حال بدم و طعم شیرین پلیس رو به همۀ جوونای این مرز و بوم نشون بدم. از اونجایی که تو این کشور نیروی انتظامی پاکترین ارگانه نمی تونم ازت پول بگیرم. اینا روشهای معمول توی کشورائیه که فساد اداری دارن نه تو بهشت ایرانیه ما- مات نگاهش می کردم که چطور با لبۀ آستینش داره شیشه های ماشینمو تمیز می کنه - گفت فدات شم چرا به ماشینت نمی رسی؟ من از دور ماشینتو دیدم گوله اومدم طرفت گفتم بزن کنار، آخه حیف نیست این ماشین اینقدر خاک روش نشسته باشه، شماها جوونید باید همه چیزتون شیک و خوشگل باشه. همه جای دنیا پلیسا باعث دردسرن ولی توی بهشت ایرانی ما پلیس اومده که به مردم حال بده و کاری بکنه که مردم از زندگی لذت ببرن. آهنگ چی گوش می دی؟ - گفتم هیچی به خدا همش مجازه چیز بدی گوش نمی دم. گفت این که نمی شه، رفت تو مرسدس چند تا سی دی آورد گفت بگیر اینا یه عالمه آهنگ شاد و بکوب توشونه البته خودم چند روزه با تیریپ سوزان روشن حال می کنم می دونی اون لباس تنگش تنمو مور مور می کنه، بیاید بگیرید و حالشو ببرین گفتم نه مرسی به زور سی دی ها رو چپوند توی داشبورد گفت اگه چیز دیگه ای هم می خواید بگید، ما افسرهای نیروی انتظامی وظیفمون اینه که شماها شاد و روبه راه باشین و هر عاملی که باعث بشه به جوونا بد بگذره رو از بین می بریم دفترچشو کشید بیرون و یه چیزی روش نوشت و رو کرد به خانومی که همراهم بود و گفت بفرمائید دخترم این 6 ماه اینترنت رایگانه برو حالشو ببر من که حسابی کف کرده بودم، دیدم بیسیمش داره داد و بیداد می کنه گفت عزیزان دل من شرمندتونم باید برم، دوست ندارم ترکتون کنم ولی باید برم آخه می دونید طرح جمع آوری اراذله و امروز نوبته انصار و گروه های فشاره که از سطح شهر جمعشون کنیم، همکارام صبح، ده نمکی و محمود کاپشن رو که توی یکی از باغهای ورامین قایم شده بودن رو گیر آوردن. یه حلقه از فیلم اخراجی ها رو انداختن دور گردن مسعود ده نمکی و ریشاشو با تیغ زدن تعادلشو از دست داده، محمود کاپشن رو هم گذاشتن تو یه مانتو فروشی، مانتوی بدن نما می فروشه.

گفتم بازم خدا پدر شمارو بیامرزه که اینقدر دارید حال می دید، منو باش که اینقدر شایعه راجع به نیروی انتظامی شنیده بودم. حالا می فهمم که این دشمن های آمریکایی و انگلیسی و اسرائیلی و طاغوتی و منافق و بلژیکی و دانمارکی و فرانسوی و آلمانی و اسپانیولی و مصری و عربستانی و دشمنای سیارات دیگه از جمله مریخی ها و ونوسی ها چقدر بد و بی تربیت هستن که این همه حرف بی ربط دنبال نیروی انتظامیه زحمتکش و مهربون و حال بدۀ کشور ما می زنن. خدا می دونه اون فیلم میدون هفت تیر رو توی کدوم استودیو فیلمبرداری کردن و به ما قالب کردن. اصلن بحث 18 تیر هم همش در حد شایعه بوده و غارت خوابگاه ها وجود خارجی نداشته...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:41 |

 

 

 

 

این صحنه رو بارها دیدم: جمعی از نوجوانان و جوانان پسر بدون هدف مشخص و فقط به منظور پیمودن مسیر مشخصی راهی خیابان های بخصوصی می شن تا برای ساعاتی تفریح کرده باشن یا حداقل اینجوری تصور کنن. البته توی چند سال اخیر هم یک اتوموبیل (و یا یک دوست اتوموبیلی) به این جمع وارد شده و جوانان پسر سوار بر مرکب های ناطق به درون دریای غریزه شیرجه می رن. این تقریبن به عنوان یک کار روتین دراومده.

از اونجا که در کشوری فاقد دیسکو و فاحشه خونه زندگی می کنیم و این کمبود همیشه حس شده، این گونه اتوموبیل ها جور موارد فوق رو می کشن. من به اونا دیسکوهای متحرک می گم. به هر صورت دیسکو جائیه که می تونی با صدای بلند آهنگ گوش کنی و خودت رو تخلیه کنی و البته اونجا شریک جنسی یا حتا عاطفیت رو می بینی. اون چیزی که از وضع موجود می بینم همینه: اتوموبیل های چند منظوره !!!

 

1- تا چند سال پیش اگه زنی توی خیابون سوار ماشین می شد می تونستی مطمئن باشی که اگه مشکل خاصی براش پیش نیومده باشه، اومده که بده و پولشو بگیره و خداحافظ.

 

2- در حال حاضر اگه یه دختر یا زن سوار ماشین بشه دیگه نمی شه اونو یه شریک جنسی مطلق تصور کرد.چون دیگه تقریبن همه قشر خانومای ایرانی سوار ماشین های شیاطین می شن. زنی به منظور خوش گذروندن، دیگری به هدف پیدا نمودن جفت زندگی آینده، دختر دیگه بمنظور سواری با یه ماشین مدل بالا، زنی برای فرار از وضع موجود و بعضی ها هم فقط برای خنده و...

 

3- می شه گفت برای دخترا هم این روند بسیار روتین شده و دیگه حساسیت خاصی نسبت بهش نشون نمی دن (در مقایسه با چند سال پیش).

 

4- از زبان ورونیکای عزیز: توی دهۀ 60 و 70 میلادی، ابتدا در شرق امریکا و سپس در اروپا، پدیدۀ اتوموبیل های تورزن جا افتاد. فاحشه هایی که سنشون بالا می رفت و دیگه توی فاحشه خونه ها کار بهشون نمی دادن، مجبور بودن بیان تو خیابونا و با قیمت پایینتر مشتری گیر بیارن. بعدن این کار در بین فاحشه های دیگر گسترش پیدا کرد. ولی فقط در بین فاحشه ها. نه در بین اقشار جامعه.

خوب من فکر می کنم ما تو این مورد هم توی دنیا گل سرسبدیم.

...............................................................................

 

ظرف چند سال اخیر اکثر ماشین ها زیر پام بوده و انواع روابط جنسی رو هم تجربه کردم ولی هیچوقت خوشم نیومد که توی خیابون جلوی دختری رو بگیرم و بخوام ازش سوار ماشینم بشه. همیشه حس می کردم که این کار یه جورایی باعث از بین رفتن آزادیهای شخصی اون زن یا دختر می شه.

در حقیقت آزادیهای شخصی افراد از میل خودم برام بیشتر اهمیت داره.

 

 

تذکر پایان متنی:

همۀ این چرت و پرتها رو نگفتم که بخوام اون یه خط آخر رو ازش بکشم بیرون و خودمو قدیس نشون بدم. ولی نکردنش شیرینتر از کردنش بوده. هر چند که نیروی جنسی من این وسط قربانی بوده. شاید هم اشتباه می کردم که تا حالا اقدامی در این زمینه نکردم.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:40 |
 

 

 

 

عاشق رابطه با زن های شوهر دار هستم.

هر چند با گفتن این حرف ممکنه بلاهای آسمانی و زمینی و زیرزمینی زیادی برم نازل بشه. ولی این حس من عملن یه حس حقیقیه.

 

1- هر وقت یه همچیت حرفی رو جلوی باکره ها و خانوم هایی که هنوز ازدواج نکردن مطرح کردم، موجی از خشم و نفرت و شماتت نصیبم شده. دیگه حساسیت اونا روی این موضوع برام عادی شده. تقریبن همشون یه واکنش ثابت نسبت به این قضیه دارن.

2- وقتی این حرف رو به خود زن های شوهردار یا به زن های تلاق گرفته زدم با یه عکس العمل شوخ و شنگ منو بدرقه کردن. تقریبن تمامشون با لبخند و یا با شیوۀ با مزه ای (از لحاظ رفتاری) با این قضیه برخورد کردن. طوری که هیچ وقت احساس نکردم که منظورشون اینه که: «تو چقدر پستی که یه همچین مزخرفاتی تو مغزته».

3- توی خیابون های جمهوری اسلامی اگه با خانومی مواجه بشم که بدونم شوهر نداره و یا قبلن ازدواج نکرده و یا حداقل یه جور حس روشنفکری نسبت به مسائل ثیکثی نداره اصلن رغبتی برای ایجاد رابطه با اون (از هر نوعش) ندارم.

 

 

رتبه بندی من برای ارزش گذاری در ایجاد رابطه جنسی :

 

1- انسان هایی که نسبت به مسائل جنسی دارای دیدگاه شخصی و شعور کافی باشند (منظور از انسان زن و مرد است).

2- زن های شوهر دار

3- زن های تلاق گرفته (ترجیحن بچه هم داشته باشن ... یه دختر کوچول موچولو یا یه پسر قند عسل).

4- ...

.

.

.

n- باکره ها

n-1- انسان هایی که میل جنسی را در محدودۀ خانواده، دین و عرف جامعه محدود می کنن.

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:38 |

 

 

 

 

امروز برای مشاوره یه دوست جدید بهم معرفی شد. خانومی بود 31 ساله و دارای مشکل بسیار شایع زوجهای ایرانی: نارضایتی جنسی زن و مرد. این نارضایتی در اغلب موارد از جانب زنهاست (البته من فقط خانومها رو مشاوره می دم). ولی به هر جهت چیزی که بسیار مشهوده، عدم آگاهی کافی جامعه ایرانی از مسائل جنسیه.

حتا نسل جدید ما هم که در این زمینه بسیار فعالن هم از عدم دانش کافی برخوردارن. معلم اصلی اونا فیلمهای پور-نوگرافی درجه چندمه. در حقیقت هیچ مطالعه ای در این باره توی کشور ما وجود نداره و همش از طریق دیدن فیلم حاصل می شه. عدم وجود منابع مفید مطالعاتی هم خودش خطای بزرگیه که رژیم روز به روز داره حلقۀ محاصرشو تنگ تر می کنه.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:37 |

 

 

 

 

 

رهایی به معنای واقعی

دوست ندارم محدود بشم

دوست ندارم محدود کنم

 

در واقع این برای من یه ایدئولوژی نبوده. یه جور حس تجربی بوده که تبدیل به عملکرد بیرونی شده.

در طول این چند سال هر وقت که از لحاظ عاطفی با کسی درگیر شدم (دختر و پسر) دوست داشتم حضور من باعث رهاتر شدن و آزادتر شدن طرف مقابلم بشه، نه اینکه زنجیری باشم که دور کسی حلقه می زنه. از اینکه فرد مقابل رو با تجربه ها و افکار جدید آشنا کنم لذت می برم.

ولی با نگاهی به دور و برم شاهد هستم که بقیه بر عکس این عمل می کنن. وقتی فردی به دیگری علاقه مند می شه دوست داره اونو تصاحب کنه و به مالکیت خودش در بیاره و در این راه از هر محدودیتی برای فرد مقابل استفاده می کنه.

 

1- هیچ چیزی توی دنیا زیباتر از رهایی یک انسان نیست. و هر وقت که خصلت های یک نفر رو بخوایم با سلاحهای محدودیت ممکن (دین، عرفیات جامعه و زندگی خانوادگی) زیر پا له کنیم، زشت ترین کار دنیا رو در حق اون انجام دادیم.

2- در جامعه ما یکی از ابزارهای ابراز عشق و علاقه، وارد کردن محدودیت به طرف مقابله. این مورد رو بسیار تجربه کردم. بارها دخترها از من گلایه داشتن که چرا اونا رو بازخواست نمی کنم مثلن چرا ازشون نمی پرسم با کی می ری بیرون، با کی میای داخل، دوستات کین !!!   در حقیقت انگار وقتی سرتو بکنی داخل ریز زندگی افراد این حس به اونا دست می ده  که تو به زندگیشون اهمیت می دی. و من این کار رو نمی کنم چون احساس می کنم آزادیهای شخصی اونارو به خطر می ندازم.

و وقتی که با رگبار همچین سوالهایی در مورد خودم روبه رو می شم، فشار خونم می ره بالا. چون حس می کنم واقعن آزادیهای شخصیم به خطرمی افته. جالب اینجاست که فقط از جانب دخترها با همچین مشکلی مواجه نشدم بلکه پسرها هم گاهن آزادیهامو به تشویش کشوندن.

3- من یه مریضی دارم که بقیه ندارن: دیگران رو اغلب به خاطر خودشون دوست دارم. نه به خاطر خودم.

یه مریضی دیگه هم دارم: هیچ وقت خیال تصاحب کردن کسی رو که دوست دارم به سرم راه نمی دم. در واقع مهم نیست که  من اونو تصاحب کنم. همین که یک نفر رو دوست داشته باشم برام کافیه.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:35 |

 

 

 

دهنم صاف شده. هر چیزی که می خوام بنویسم توش چند تا کلمۀ ممنوعۀ جمهوری اسلامی وجود داره. از ترس فیلترینگ هوشمند کلمه های ممنوعه رو باید به اشکال هندسی و انتزاعی مختلف در بیارم. این یعنی از دست رفتن متن. حالا هر متنی می خواد باشه. حتا می تونه به از بین رفتن تدریجی زبان (در خصوص این کلمات) منجر شه. افتضاحه. مسخرس. جوکه.

دنیای حقیقیم رو به گند کشیدن حالا نوبت به دنیای مجازیمه که نابودش کنن.

این یعنی اوج تنفر من از وضع موجود...

دقیقن از دو سال پیش روز به روز خبرای بد داره بیشتر می شه. شاید روزی نباشه که یه خبر بد نشنوم. زنجیرهایی که هر روز به سراغ یکی از ابزارهای مغز و بدن می ره و اونا رو محدودتر و پست تر می کنه.

نمی دونم. شاید من به این دنیا اومدم تا مسلمون خوبی باشم. یک بردۀ تمام عیار. یک احمق.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:33 |

 

 

 

برای لذت بردن از لبهای یه دختر نیاز به تمرکز کافی دارم. بارها شده که پارتنرم رو توی سکوت و آرامش خاصی بغل کردم و از هم لب گرفتیم. گرمیه لبهاش رو احساس کردم. لیزیه پشت لبش ته مغزم رو مور مور کرده. حرکت زبونش توی دهنم برام مثل یه موجود جستجوگر می مونده که  می خواسته اندام درونیم رو تهییج کنه و زبون من که همیشه دنبال ورود به اندام درونی انسانهاست.

 

ولی در هنگام ثیکیث، وقتی که فشار خون من بالاست و به همون اندازه قدرت تفکر و تمرکزم پایین اومده نمی تونم به این فلسفه بافیها برسم. و تا  جایی که امکان داره ازش امتناع کنم.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:31 |

 

 

 

پردۀ بکارت رو قسمتی از بدن یک زن می دونم و از اونجایی که از لحاظ روحی طوری برنامه ریزی شدم که قادر به آسیب رساندن به هیچ انسانی نیستم، نمی تونم تصور کنم که به پردۀ زنی آسیب وارد کنم. با اینکه اون رو یه عضو مزخرف از بدن می دونم.

1- یک بار در جواب کسی که از من درخواست کرد پردشو پاره کنم سکوت کردم.راستش چون نمی تونستم بهش بگم که از نظر من خود شخص باید این کار رو در مورد پردۀ خودش انجام بده با هر روشی که درست می بینه.

2- همیشه مرز بین دختر بودن و زن شدن رو در یک تحول فکری و ذهنی به معنی گذر از بچگی به بلوغ تصور کرده ام. نه صرفن به معنی داشتن یا نداشتن پردۀ بکارت. این یه کمدی می تونه باشه... فرض کنیم دختری رو که در هفت هشت سالگی پردش از بین رفته... حالا در نوشتمون باید اونو زن خطاب کنیم... مسخرس...

 

 

این برای جامعۀ ما یه خصلته که راجع به کارهایی که می کنیم فکر نمی کنیم حالا چه برسه به کلماتی که در طول روز بارها به زبون میاریم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:30 |

 

 

 

از باکره ها می ترسم.

 

هیچ وقت نتونستم تصور کنم که چطور کسی در اوج دوران جوانی، سکس رو تجربه نکنه. سنی که بیشترین انرژی، شور و شوق و حس کنجکاوی درون رگهای یه نفر جریان داره. زنی که تا مثلن سی سالگی سکس نداشته.

همیشه دوست داشتم بدونم که توی کلۀ یه همچین آدمایی چی می گذره.

تقریبن با هر باکره ای که بودم تونستم درونش یه نوع عدم صداقت، دورویی و کتمان حقایق رو ببینم. باکره ها معمولن شدیدن عرف گرا هم هستن. اصلن شاید عرف گرا بودنشان باکره بودن رو بهشون هدیه کرده باشه.

 

به طور کلی باکره ها رو آدمهایی در بند اجتماع می بینم و خالی از هر گونه حس فردیت.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:28 |
 

 

 

 

در ادامۀ پست روحیۀ جمعی که چند روز پیش نوشتم

امروز تیم فوتبال عراق قهرمان جام ملتهای آسیا شد. در شروع مسابقات کمتر کسی فکر می کرد عراق حتا از گروهش بالا بیاد. اما چه چیزی باعث شد عراق قهرمان شه؟

با ذکر این نکته که تیم ملی ب فوتبال ایران یک ماه پیش همین تیم عراق رو شکست داد. حالا تیم اول ما در مرحله مقدماتی حذف شد و عراق شکست خورده قهرمان شد.

در بحث راجع به فوتبال، اگر به داخل مستطیل سبز محدود شیم راه به جایی نمی بریم. همواره دوست داشتم عواملی که یک استادیوم پر از تماشاگر رو باعث می شه بشناسم.

کشور عراق بعد از یک دوره درگیری با رژیم دیکتاتور و خود رای، حالا پس از سالها فرصت نفس کشیدن پیدا کرده. فرصت تازه شدن و سبز شدن. انگار مردم این کشور حالا باور دارن که امروزشون می تونه یه روز باور نکردنی باشه. سرشار از موفقیت و انرژی؛ پس پیش به سوی آینده ای بهتر.

در اغلب کشورها، فوتبال با زندگی اکثریت مردم گره خورده. تمام اقشار،بورژوا، فقیر، پیر، کوچیک، بزرگ، زن و مرد. عملکرد درونی فوتبال می تونه انسانها رو با هر ویژگی درگیر خودش کنه (شاید در پست های بعدی درباره تفسیر فرویدی فوتبال بحث کنیم). می تونه به جامعه ای امید ببخشه و از جامعه ای امید رو بگیره و در یک لحظه همه رو شاد و در لحظۀ دیگه اشکها رو جاری کنه. معروفه که می گن برزیلیها دو چیز دارن: فوتبال و کاکائو. همین. فوتبال بازی می کنن تا انرژی بگیرن کاکائو تولید کنن و کاکائو می خورن تا انرژی داشته باشن فوتبال بازی کنن.

در نهایت:

امروز امید در عراق موج می زنه، امید به زندگی کردن، ساختن و رو به جلو حرکت کردن. این امید در تیم فوتبال عراق تزریق شد. در حقیقت بازیکنان خودشون رو مامورانی می دونستن که این پیام رو در مشت داشتن و در زمین سبز اون رو اجرا کردن. این روحیه جمعی اونها رو قهرمان جام ملتهای آسیا کرد و بس.

 

- همیشه خانواده های پولداری رو شاهد هستیم که بر خلاف دارا بودن تعداد بیشماری ملک و ماشین و گاو و گوسفند و.. وقتی با بچه های خانواده همصحبت می شیم گلایه دارن از اینکه مثلن بابامون هیچی از این دارایی رو به ما نمی ده که حال کنیم و داریم مثل گداها زندگی می کنیم. وقتی هم که با ایرانی ها همکلام می شیم یه همچین صحبتهایی رو راجع به کشور ثروتمندی با مردم فقیر می شنویم. نکتۀ جالب اینه که هر روز هم وضع بدتر می شه و روزی نیست که خبرهای بدی نرسه. خود من که توی این دو ساله به جرئت می تونم بگم که حتا یک خبر خوب از اخبار و رسانه ها راجع به اوضاع داخلی نشنیدم. روحیه جمعی در کشور ما روز به روز داره به سمت نا امیدی و کم تحرکی پیش می ره. مردم سطحی تر می شن و به چیزهای بی ارزش رو می آرن. وقتی مردم کشوری در زندگی روزمره دچار خلا فکری بشن، چه بسیار به مرگ نزدیک می شن. مرگ یک جامعه با از بین رفتن امید و حرکت رو به جلو تضمین می شه. پس می شه دید که چه آروم به مرگ نزدیک می شیم. چه بسا اگه هنوز زنده باشیم. دوستی می گفت: باید خیلی چِت باشیم که هنوز خودمون رو زنده بدونیم.

- بهترین تیم آسیا با فنی ترین بازیکنان وقتی از قلب جامعه ای مرده بیرون بیاد، از جامعه ای بی امید و بی فکر، از قلب جامعه ای که توش انواع و اقسام کارهای کثیف، عرف جامعه به حساب می آد، عملن یک تیم بازنده تلقی می شه. اونا شرایط سبز بودن رو نداشتن.

- در هیچ زمانی به اندازه سال 1376 و بعد از اومدن دولت جدید خاتمی، امید در جامعۀ ایرانی تزریق نشده بود. روحیۀ جمعی اوج گرفته بود، دولت جدید با حرکت جدید. مردم امیدوار. مردم با نشاط. در دانشگاه ها دانشجوها اگه بال داشتن پرواز می کردن. و مردم هم. تیم فوتبالی که از این روحیه نو متولد شد، 8 آذر 76 رو ساخت. مگه ایرانی هست که وصف جشنهای بازی ایران-استرالیا رو نشنیده باشه و ندیده باشه. مگه می شه. و بعد تیم در جام جهانی دور از انتظار ظاهر شد. کافی بود ایران آمریکا رو ببره تا میلیونها نفر به خیابونا بریزن. هر ایرانی فقط به جرقه ای نیاز داشت تا از شادی منفجر شه. اما الان چی... شاید اگه امسال قهرمان می شدیم فقط به بغل دستیمون نگاه می کردیم و با خونسردی می گفتیم: خوب قهرمان شدیم!!!  با این تیمی که داشتیم اگه قهرمان نمی شدیم خیلی ضایع بود.

 الان هم در مرحلۀ مقدماتی حذف شدیم و تنها فکر ما این بوده که فردا باک ماشینمون بنزین داره یا نه.

یکی از رفقا می گفت: " یه زمانی باباهامون بهمون ماشین نمی دادن، الان دیگه به باباهامونم ماشین نمی دن."

 طفلکی فکر این نبود که بنزینِ روحیه و امید و شادی هم برای مردم ایران جیره بندی شده. تا توی خونه ها پشت ماشین های خاموشمون زندگی رو آروم بگیریم

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:27 |
 

 

   

تضاد در جامعۀ ما بیداد می کنه.

چطور می شه در عین حال آدم خودشو جزو یک جریان فکری بدونه ولی به هیچ کدوم (یا حداقل به اصول کلی) اون عمل نکنه.

اتفاقی رو شاهد بودم که مغز منو داغون کرد: دختری در بین دو نماز زنا کرد.

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:24 |
 

 

 

 

چیزی به اسم روح جمعی در هر جامعه ای وجود داره. یک نوع روحیه که به مرور در یک جامعه به وجود میاد. خیلی از مواقع برگرفته از سنت و فرهنگ موجود در گذشته و زمان حال اون جامعه می تونه باشه. بعضی مواقع نیازهای آتی جامعه و گاهی اوقات هم عقده هایی که در اون جامعه ریشه گسترده باعث شکل گیری این روح جمعی می شه. در قالب کلی عوامل موجود در شکل گیری و هدایت این روحیه عمومی می تونه ما رو به درک بهتر از اون برسونه.این روحیه در حقیقت مثل یه موجه که مردم جامعه رو سوار بر خودش داره.

 باید قبول کرد وقتی چیزی وارد زندگی روزمره شد کم کم تبدیل به عادت می شه، اون وقته که دیگه جز وجود آدمی می شه و دیگه بهش توجه نمی کنیم ولی هر لحظه انجامش می دیم. حتا اگه بهمون ضربه بزنه و وجودمونو آزار بده. ولی چون همه جا می بینیمش و همه درگیر با اون هستن خیال می کنیم که حضور همچین روحیه ای کاملن طبیعیه و در خیلی مواقع تحت عنوان ارزش هم تلقی می شه.

درست همون موجیه که ما رو بلند می کنه و به اعماق اقیانوس می بره. این اقیانوس همون جائیه که الان توش افتادیم. چون خودمونو به دست امواج سپردیم و غرق در روزمرگی جامعۀ ایرانی شدیم.

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:21 |
 

 

  

 

چند وقت پیش روز مادر بود. اتفاقی توی دانشگاه پسری رو دیدم که به پسر دیگه روزشو تبریک گفت. و با این کار خواست عملن بساط تحقیر و خنده رو به پا کنه. پسری که وسط جمع به عنوان زن تلقی شده بود با همان حالت کلیشه ای (فشار خون بالا و مشت گره کرده) تقلا می کرد که از خودش رفع اتهام کنه.

اون روز این برنامه ای بود که همه جای دانشگاه تکرار می شد و قشر تحصیل کرده و روشنفکر این مرز و بوم با گرامی داشت روز مادر یاد و خاطرۀ تمام مادرها رو قرین رحمت کردن.

سوال می تونه این باشه: در روز پدر دخترا رفتار مشابهی دارن؟ بعید می دونم. چون به هر صورت در جوامع مردسالار، مرد بودن یعنی قدرت و اعتبار و نمی شه باهاش شوخی کرد.

هر چی باشه پای دو تا تخم گنده در میونه. از تخم هندونه که حرف نمی زنم.

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:20 |
 

 

 

 

چرا به عنوان یک مرد این قدر از کلمه فمینیست وحشت دارم. واقعن نمی دونم چرا باید هواسم رو جمع کنم تا به من نگن: نکنه فمینیست شدی !!!

حقیقت اینه که نه،اگه کسی از درونم خبر داشته باشه می دونه که فمینیست نیستم. به پایمالی حقوق زنها کاملن اعتقاد دارم، ولی مردها رو هم مورد حمله قرار نمی دم. شاید کلیشه ای که از مرد در جامعه مردسالار وجود داره در حالت کلی خیلی تک  بعدی باشه.

هر وقت وارد اخلاقیات جامعه مردسالار می شم، مادرهایی رو می بینم که بچه کوچولوها رو به صف کردن و مزخرفات جامعۀ مردسالار رو تزریق می کنن توی مخ نارسشون.

 

1- در جامعه مرد سالار، مرد می تونه دنبال زنهای دیگه بره. جامعه و مذهب این اجازه رو بهش میدن.

2- در جامعه مردسالار، زن نمی تونه دنبال مردهایی غیر از شوهر خودش بره. جامعه و مذهب این اجازه رو بهش نمی دن.

3- در چنین وضعیتی زن به دنبال محل امنی می گرده. پس زن کسی رو غیر از شوهر باید داشته باشه که همیشه حامیش باشه. کسی که این نقش رو بازی می کنه فرزنده (ترجیحن پسر).

 

-        وقتی مادر به میانسالی می رسه و قدرت و جوانی رو درون خودش نمی بینه، دچار ضعفی می شه که دستی از پشت سر باید به کمکش بیاد. در طی این مرحله پسر که از بچگی آموزشهای لازم قداست ناموسی رو دیده در تمام لحظات مثل یک شیر درنده در صحنه دیده می شه. وقتی هم که پای ناموس وسط بیاد معمولن فشار خون ما ایرانیا خیلی بالا می ره.

                 

 

        یکی از آخرین قبایل دنیا هستیم که هنوز به غیرتی بودنمون می نازیم.

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:17 |
 

 

 

وبلاگ شخصی خودم. وبلاگ ضد رو برای زیبایی ها می خوام. اون یه وبلاگ گروهیه. ولی دوست دارم تو این وبلاگ راحت باشم، خودم باشم. این تمام تلاش من توی زندگیمه، که خودم باشم. اصلن دنیای ایده آل من دنیائیه که توش نخوام نقش بازی کنم، هر چند نقش بازی کردن کاریه که توش استادم.

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 2 Oct 2007 و ساعت 16:10 |


Powered By
BLOGFA.COM