تبليغاتX
بزرگ کردن بیبی




آن ها کجایند که می آمدند و می رفتند.

افسانۀ خیابان می شدند. خانه ها را بر می افروختند.

خاک را متبرک می کردند.

راه درازی انگار طی شده ست.

این قصه کودکان بسیاری را شاید به خواب برده باشد.

من بوی خاک را می شنوم که در پی گرمای ماست.

قصه همیشه از دل شب آغاز می شده است.

 

 

دختر: حالا تو بخون...

 

 

به من گفت بیا

به من گفت بمان

به من گفت بخند

به من گفت بمیر

آمدم

ماندم

خندیدم

مُردم

 

 

دختر: گفت قرارمون بین ساعت ده تا یازده...  می دونین چرا؟

استاد: نه

دختر: می گفت دو تا آدم کنار هم مث یازده می مونن.

استاد: یه آدم هم مث یازده می مونه، به شرطی که فقط پاهاشو نگاه کنین.

دختر: وقتی آدم منتظره زمان چه قدر بد میگذره

استاد: منتظر هم نباشه خیلی خوش نمیگذره...

دختر: گدایی همه جورش بده... گدایی عشق که از همه ش بدتره.. وقتی فکر میکنم می بینم به همه چی پشت پا زدم و زندگی مو گذاشتم سر یه قراری که ...  تو میگی من سبک شده م؟

استاد: خب عشق آدمو سبک میکنه ولی سبک نمیکنه...

دختر: نمی فهمم چی میگی...

استاد: عشق باعث شده تو یه سال بابت یه کلمه حرف صبر کنی و وقتش که شد به همه چی پشت پا بزنی و بیای اینجا. فقط آدمی که عشق سبکش کرده باشه میتونه یه همچین کاری بکنه. ولی وقتی میگی سبک شدی، منظورت اینه که خودتو پایین آوردی، حتا اگه اون هیچوقت نیاد، عشقش کاری کرده که تو پر در بیاری و کارایی بکنی که فکرش رو هم نمیکردی. اگه منظورت از سبک شدن بالا رفتنه، سبک شدی، ولی اگه منظورت از سبک شدن کوچیک شدنه، عاشق هر چه کوچیکتر بشه بالاتر میره.

دختر: فکر نمیکنی همۀ این حرفا تو ادبیات این قدر قشنگه؟ زندگی با ادبیات فرق داره...

استاد: همۀ این حرفا واسه اینه که زندگی یه خرده شبیه ادبیات بشه...

دختر: آدم که با تو حرف میزنه سبک میشه. سبک به همون معنی که تو گفتی... اما فکر کنم اگه تو بخوای کسی رو دوست داشته باشی اول باید از سنگر کتاب هات بیای بیرون تا بتونی طرفت رو درست ببینی. به هر حال هر کسی با تو باشه واقعن آدم خوشبختیه.

استاد: از کجا معلوم؟

دختر: فهمیدنش با زن هاس. زن ها ممکنه هیچوقت راستش رو بهت نگن، ولی ته دلشون راحت میفهمن کی داره چه جوری نگاه شون میکنه...  باور نمیکنی؟

استاد: چرا داره باورم میشه.

دختر: می خوای بیشتر باور کنی به من نگاه کن. من می فهمم که تو آدم بهتری هستی، اما دلم پیش اونه..

استاد: میدونی، با تو، این همون شهری نیست که من میشناسم. جاهایی میرم که هیچوقت نرفته م. از رازهایی حرف میزنم که هیچوقت با کسی نگفته م. با تو جاهایی رو میشناسم که پیش تر نمی شناختم. و جاهایی رو که میشناختم، بهتر.

 

پروانۀ مسین

آیینه وار! بر پا نشسته بود در پهنۀ لجن

و هر دو روی آن خط بود

خطی به سوی پوچ. خطی به مرز هیچ

 

از هم گریختیم

بر خط سرنوشت

خونابه ریختیم

 

 

استاد: فکر نمیکنی آدم ها واسه مخفی کردن احساسشون دلیل دارن؟

دختر: دلیلشون از هم دورشون میکنه...  چه دلیلی از عشق مهمتره؟

 

وقتی حواس ات نیست، زیباترینی

وقتی حواس ات هست، فقط زیبایی

حالا حواس ات هست؟

 

استاد: اگه میخوای یاد بگیری شرطش اینه که اول کار حوصله ت سر نره. یاد گرفتن هم مثل هر چیز دیگه ای صبر و حوصله لازم داره

دختر: این قدر مطمئن حرف میزنی که آدم مجبور میشه اعتماد کنه..

استاد: نه، مجبور نشو. کاری که دوست داری بکن... الان چی دلت میخواد؟

 

بی صد هزار مردم تنهایی

با صد هزار مردم تنهایی

 

-         من مردم این شهر رو دوست دارم، چون یکی شون رو میشناسم

 


شب های روشن – سعید عقیقی



 

می خواستم از تمام روزهای تاریک حرف بزنم، از زندان سلولهای بی میله سیمانی، از منتظر ماندن ها

می خواستم حرف بزنم از تمام زخمها و دردها

اما عزیزی گفت که شبهای ما همچنان روشن است و چهره ما

 عزیزی دیگر هم در خلوتی هجا می کرد فردا را

اینبار میعاد ما در لجن نبود

شبهای روشن ما  دردها را سست میکرد و زخم ها را بی رمق

شبهای ما رنگ فردای ما را داشت

اینبار زبانی لازم بود که حرف بزند و گوشی که بشنود

اینبار قلبی لازم بود که لمس کند و ذهنی که بفهمد


خوشحالیم

زخم داریم و خوشحالیم، درد داریم و خوشحالیم







+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sat 14 Nov 2009 و ساعت 19:12 |



دو لودر مهیب معبر اصلی را می کنند برای لوله های فاضلاب...

چراغ که سبز می شه ، انگار تنها راه نجات باز می شه. همه سراسیمه گاز میدن و بوق می زنن...

دخترک گیس بریده از مامانش آویزون شده، انگشتش رو می مکه، خجالتیه...

ماه به این زیبایی... باورم نمی شه یه موقع امام رو توش دیده باشن... از دستشون...

شاید بهترین، وجود  نداشته باشه ولی قطعه مهتاب بتهوون بهترینه... (با احتیاط)

اونقدر اینجا نازنینه، اونقدر ملیحه.. سبزه، آبیه، سپیده...

وصیت کردم که منو تو کتابخونه ایرانشناسی دانشگاه تهران خاک کن، حالا خاکسترمو، تنمو، کفشامو...

بر دم دهکده، مردی تنها کوله بارش بر دوش، دست او بر در، می گوید با خود غم این خفتۀ چند...

به یاد مزرعۀ پرورشی قلعه نو، شتر مرغها هر وقت می ترسیدند، برای فرار از خطر سریع چالی  میکندن و سرشونو زیر خاک می کردن...

دو دست گره خورده، داغ شده، عرق کرده...  رودی خشک، یخ کرده، خوابیده...

حالا دیگه ماه رو می بینه، می فهمه ...  چند روز پیش هم یک گل رو دید ...

دوست دارم امشب خواب ببینم یه جایی رو که همۀ آدما به هم لبخند می زنن، بی چشمداشت، فقط به خاطر قلباشون...







مساله ای اگر هست اینه: رفتن یا نرفتن – ماندن، جنگیدن: پیروز شدن یا محو شدن

زمانی فکر من به تنهایی این بود که به بهانه ادامه تحصیل خارج شم از محیط کنونی، از این خاک. شاید راهی جز هجرت نمی دیدم. تعلقی به مردم این شهر نداشتم که بمونم.

روزی که شاملو بهانۀ من رو کامل کرد: موطن آدمی کجاست؟   بله موطن آدمی تنها در قلبش زنده س. قبول. و من که ادعا می کردم به این خاک چه از لحاظ احساسی و نوستالژی بازی و چه از لحاظ عقلانی و این حرفا تعلقی ندارم، پس دلیلی هم برای عشق ورزیدن نداشتم... همه قبول. اما موطن من کجا بود؟ جای خاصی رو می شناختم؟ جغرافیای من کجا بود؟ حقیقت این بود که من سرگشته و آواره بودم. یه خورده جست و خیز زیاد از حد کرده بودم و در نتیجه کلۀ من باد بیش از حد پیدا کرده بود...

 

 

بشین پسر. بیشتر فکر کن. تو همیشه دوست می داشتی که به دیگران کمک کنی، که سهمی داشته باشی. همیشه مهربانی کردن رو پسندیدی. اگه روزی آگاهی ای داشتی خواستی به دیگران هم بدی. پسر، همیشه کمبودها و ناروایی های اجتماع برای تو دغدغه بوده. همیشه باهاش جنگیدی. از بچگی مبارزه رو شروع کردی و حالا وقتشه که دستهای انسانها رو بفشاری، که از این زندگی کنده شده دوری کنی (حداقل برای حیطه های بخصوص). حالایی که روی این خاک تشنه ایستاده ای.

هر چقدر هم که کناره بیل و تیشۀ تو کند باشه باید فرو کنی در گلوگاه این خاک ترک خورده. پسر بشین و فکر کن، باید روحیه ای بدست بیاری برای ساختن، آباد کردن، سبز کردن و نه برای دوری گزیدن و در خلوت خوش گذروندن. کفشهات رو بپوش که کار زیاد داری. فکر کن به اینکه یه همچین روحیه ای الان باید بین همه به وجود بیاد. اینکه باید ایستاد، تلاش کرد، کار کرد، آباد کرد. این که باید جنگید. رفتن هنر نیست پسر، ماندن و ساختن و جنگیدن به تو معنا می بخشه.

اما این هم هست که اگه برم شاید یه زندگی خوب در انتظارم باشه، تو یه شهری که زیباییش منو اغوا کرده. یه طرف دریاچه و یه طرف کوه پوشیده از جنگل و دانشگاه من بین این دو منبع زیبایی و من هم غرق در بهشت خودم. از دست تنگ نظری های مردم این خیابونا هم خلاص می شم. می رم جایی که شاید انسان ببینم و انسان باشم.

 

فکر نمی کردم روزی که پذیرش سوییس و بلژیک تو جیبم باشه دچار این تردیدها بشم...

شاید نرفتم.  ماندم و جنگیدم

اگر هم بروم، می روم که برگردم.  برگردم تا بایستم و بجنگم

 

باور کن" ری را"، تو باور کن...   اگه نجنگم می میرم

 

 

 

حتمن فرقی وجود داره بین رفتن و دررفتن- قبلترها دررفتن تو ذهنم بود، امروز به رفتن فکر می کنم. فرار نمی کنم،و اگه قرار بر رفتن باشه باید با هدف خاصی برم. پسر فکر کن، الانا با چه ذهنیتی می خوای بری. ببین هدفی که داری از چه ارزشی برخورداره.

دقیقتر بگم: چقدر به چیزی غیر از خود فکر می کنیم، هدفهای ما دارای چه ابعادی هستن؟ آیا از چارچوب تن خارج می شن؟

دوست دارم زندگی راحتی داشته باشم، از رفاه و آسایش برخوردار باشم. خوب خیلی خوبه. و این حق هر کسیه، اما سوال من اینه که آیا این کافیه؟ داشتن یک زندگی مرفه و آسوده کارتو به سرانجام می رسونه و بعدش لابد دیگه داری حال دنیا رو می بری.

اما امروز برای من این خیال کافی نیست. دوست دارم که زندگی راحتی داشته باشم. بله. اما این آرزو برای کشوری صادقه که به اون درجه از آبادانی رسیده باشه که مردمش دیگه دغدغۀ اصلیشون ساختن و آباد کردن نباشه و تنها فکر موجود رفتن به سمت لحظاتی خوش و راحته.

ایران امروز، ایرانی نیست که من در اون به دنبال خوشی و راحتی خودم باشم. دغدغۀ اصلی من و دوستان من باید تلاش کردن، فکر کردن و هزینه کردن برای ساختن ایران باشه. باید از وجودمون خرج کنیم. انرژی بذاریم. نمی شه در کشوری به دنبال آسودگی و رفاه بود که هنوز مرحلۀ آبادانی رو پشت سر نگذاشته.

امروز اما درگیر هدفهایی هستیم که همه در حوزه شخصی رقم می خوره. اینکه کاری کنیم که برای خودمون مفید باشه.

چه هدفهایی در سر داریم که به منظور آبادانی جامعه و شهرمون باشه؟

یه جایی باید بشینیم، دستای همو بگیریم و فکر کنیم

فکر کنیم به این موضوع که باید برای همدیگه روحیه ای به وجود بیاریم در جهت گام برداشتن برای ساختن این خاک. خاکی که شاید این روزا چندان خریداری نداشته باشه. ما هم دیگه غروری نداریم و بهش نمی نازیم. و ضعفهای خودمونو پشت شیشه های الکل و دودهای جادوئی قایم می کنیم تا فراموش کنیم که روزی باید تلاش می کردیم تا کاری بزرگ انجام می شد اما نکردیم و به جاش چشمهامون رو بستیم، سرمون رو زیر خاک فرو کردیم، غافل از اینکه تنی هست بیرون از خاک و ناظرانی با چشمهای باز و نیشخندی بر لب.






+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sat 6 Jun 2009 و ساعت 14:47 |
 

 

ديشب وقتي دوباره ديدمت

ياد خودم افتادم

انگار آينه بودي

 

 

ديشب دوباره خودم رو ديدم

گودي پاي چشمها، سرخي زرد شده پوست، تار موهايي كه باد برد، رگهايي كه ديگه مثل سابق روي ماهيچه ها خود نما نبودن و صدايي كه ديگه موقع خوندن لبريز از حس نبود

 

 

و بعد به من گفتي كه من آدماي اين شهر رو دوست دارم چون نمي شناسمشون.

 

 

راستش من هم تو رو نمي شناسم پس راحت تر مي تونم باهات صحبت كنم

 

 

 

مدت ها بود كه نبودم...   شايد چون كسي براي شنيدن نبود

 اما در واقع حرفي هم  نبود براي گفتن.

و وقتي كه حرفي نيست، سكوت رو دوست دارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sat 14 Mar 2009 و ساعت 10:47 |
 

 

 

 

تو خیلی خوشبختی ، گوش بده ...

عین صدای موسیقی نمی مونه ؟

 

-         صدای چیه؟

 

صدای زنبورهای مادۀ نابالغه که همشون دوست دارن یه روز ملکه بشن

و از این زندون مومی ، خودشون رو خلاص کنن

تلاش می کنن که از اون تو بیان بیرون

ولی زنبورهای سرباز مواظبن و سوراخها رو پر می کنن

 

-         چرا نمی ذارن اونها بیان بیرون؟

 

چون فقط به اونی که به عنوان ملکه انتخابش کردن اجازه میدن بیاد بیرون

و بقیه رو نگه می دارن که اگه اتفاقی واسه ملکه افتاد، ازشون استفاده کنن

به زودی زنبورهای نر هم میان به سمت آب

دارن به ما نزدیک می شن ، می بینیشون ؟

 

-         چیکار دارن می کنن؟

 

منتظر ملکه ن ...  تا بیاد و با نرها در آسمان مشغول رقص بشه

و یکیشون رو انتخاب کنه ...

 

-         به همین می گن رقص ملکه؟

 

آره ... 

 

 

 

 

O`Melissokomos

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sat 3 Jan 2009 و ساعت 18:24 |
 

 

 ای کاش آب بودم

 

 

 

شب نمناکی بود

دشت پاییزی من، خواب های سپیدی در سر داشت.

 

روزهایی هست بین زردی پاییز و سپیدی زمستان. زمانی که انگار طبیعت هنگ می کنه. تو خودش جمع میشه. تقلا می کنه  انگار داره پوست می ندازه.

 

اعتقاد دارم که بین دو زیبایی، نازیبایی و سکون وجود داره ...  دیدم ، بارها دیدم.

پاییز زیبایی که گذشت و برف های نادیده و منتظر ...  و این روزهای خالی که برای من پیام آور زیبایی در راهن.

دو زیبایی و یک سکون در بین اونها و یک خط تیره.  شاید اگه این خط تیره برداشته بشه، زیبایی ها بر هم اثر میذارن، و دیگه ناب نیستن. زردی پاییز، سپیدی زمستان رو لکه دار می کنه و چشمهای تشنۀ من که باید از سپیدی پر بشن رو ارضا نمی کنه. اشک های زمستانی من محتاج رنگهای روشن ان، محتاج فضایی ناب.

بی اشک چشمهای من ناتمامن. 

و من هر سال به خاطرات برفیم میخی می زنم و اشکهام رو ازش آویزون می کنم.

 

و حالا من این روزها رو چه خوب می فهمم...  در بطن این گذر طبیعی بودن... در دشتی که همه چیز از اونجا شروع می شه. اومده بودم تا روزهای خالی رو بشکنم.

 

نیاز داشتم با کسی قدم بزنم. و چه همقدمی بهتر از جوب آبی که آخرین نفسهای پاییزیش رو می کشید.

خوش رنگترین و بی رنگترین.

قدم زدن با یه جوب آب این نکته رو یادآور میشه که نباید ایستاد، همیشه باید رفت و چه زلال باید رفت و چه خوش صدا باید رفت...  آبها هیچ وقت از رفتن خسته نمی شن

اما به کجا؟ فقط باید رفت؟

جوب کوچولوی من انگار که صدای فکرامو شنیده، به آرومی میگه درسته که این رفتن سرشار از زیبایی هاس، پر از حبابه  پر از نرمی  پر از صداهای خوش و با خودش نیرویی همیشگی داره اما در آخر بلعیده می شی و فرو میری.

واسه یه لحظه به انتهای نامعلومش نگاه می کنم ... آره  آخرش فرو می ری، بلعیده می شی، اما خیلی مهمه که کجا.

می تونی جذب زمینی تشنه بشی و یا می تونی به فضایی از جنس خودت راه پیدا کنی، نهری، دریایی   

نمی دونم ...

شاید بهت حسودی کنم که حتمن می کنم. تو همیشه در مکش طبیعت هستی، باری به دریایی می رسی به آبی بی انتها، به مرجان های کف اقیانوس، و بعد به پرواز در میای تا به ابرها برسی و راز طبیعت دوباره تو رو با ناز به زمین برمی گردونه  در قالب لطیفترین رویای ممکن: باران.   و بعد اگه دلت خواست می تونی مه بشی و روح منو نوازش بدی یا می تونی جذب زمینی تشنه بشی تا در انتهای برگهای گیاهی، سبزی طبیعت رو مزه کنی.

می تونم حسود تو نباشم ؟!!

 

 

دور شدم

باید برگردم

من که نمی خوام بلعیده شم یا فرو برم، که ای کاش می شد.

قدم زدن با یه جوب آب یه چیز دیگه رو هم یادآور می شه: این که مسیر برگشتن روباید تنها برگردی...

 

 

ای کاش آب بودم؟  این آرزویی محال نیست؟ چرا باید آب باشم؟  که در بطن زیبایی ها غلت بزنم؟

که ابر باشم؟  که حباب باشم؟

من که به گونه ای همه رو در کالبدم حس کرده ام.

درک زیبایی های تو از همه برای من مهمتره. اینکه چشمهایی داشته باشم که ببینن این همه گنجهای نهانی رو. اینکه دستهایی داشته باشم تا لمس کنن این اندام زلال رو، اینکه وقتی رو پوستم می شینی، لبخند بزنم

 

اینکه باور داشته باشم ، تو رو ..

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sat 20 Dec 2008 و ساعت 13:25 |
 

 

زماني كه آبدانه ها به سمت آسمان پر مي كشن

 

ديروز صبح ساعت چهار و نيم پنج، همون موقع كه هوا محشر شده بود، آورده بودمت تو دل قشنگترين و خلوت ترين خيابوناي اين شهر.

من رانندگي مي كردم و تو كنار دستم نشسته بودي

جاده كوهپايه رو به سمت مه ها مي رفتم و آهنگهاي دوست داشتنيم رو برات دوره مي كردم

اين حالتهاي منو دوستان هم احساس ديدن، همين كه هوس مه مي كنم و بعد كار ندارم كجاس...

بايد برم تا بهش برسم

 

و جاده كوهستاني رو بالاتر مي رفتيم

 

و بعد ..  سكوت، سكوت محض ....   غرق مه شده بوديم

يادم نمياد چي شد و چي گذشت، فقط نور چراغهاي بخار نئون كه همه مه هامونو نارنجي كرده بود

 

مه   از جنس سكوت      

 

 

مي دوني امروز ياد سكانس آخر نفس عميق افتادم كه دختر و پسر سوار بر ماشين، با آينده اي مبهم، از خم كوههاي جاده چالوس بالا مي رن و توي اون فضاي مه آلود گم مي شن، توي ابرها..

ابرها به زمين مي بارن با هزاران قطره زلال

و اينبار دو قطره زلال كه به سمت ابرها مي رن

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sun 7 Dec 2008 و ساعت 12:55 |
 

 

گاهی باید تمام ذهنیت ها و فضاها  رو رها کرد برای ساعاتی٬ گاهی باید برای تازه شدن گوش به صداهایی داد که از دل زیبایی ها بیرون میان و ما رو طلب میکنن. این صدا به من گفت: بیا

طبیعت بود این صدا٬ سبزینه و اکسیژن بود٬ صدای آب بود و باد. خش خش های دوست داشتنی پاییز بود و حسی آشنا که همیشه همراهش هست. همون حس سپید.

و هیچ چیز خوشایندتر از رانندگی تو جاده چالوس نیست برام. اونم شب. وقتی که شیشه رو پایین بکشم و دست چپمو در مسیر باد قرار بدم و همینطور که پیش میرم باد سخت به نرمی رو پوست صورتم بشینه و چشمام رو خواب آلود کنه و من لذت بخش بشم. و چقدر من این همه پیچ رو دوست دارم. همش منو چپ و راست میکنن. این جاده حسابی آدما و ماشینا رو می رقصونه تا به آخر برسه. چی می خوام دیگه. رقص کنان با این طبیعت لطیف.

لحظات و جاده های دیگه ای هم بودن که تصاویر جادویی برام به جا گذاشتن. تابستون دو سه سال پیش بود. یه نیمه شب مهتابی٬ اصفهان به سمت شهرضا. و هیچ چیز نبود جز بیابون و جاده. هیچ چیز نبود. نه ماشینی و نه حرفی. تنها هستی موجود طنین موسیقی راش اریک کلاپتین بود که جادو می کرد. من و دوستان هم احساس محو این فضا بودیم و من که انگار روی باند فرودگاه می خواستم به اوج زمین برسم. هنوز هم با دوستان هم احساس یاد اون یه ساعت جادویی می افتیم و سکوت می کنیم روی لحظه ها. سکانس پایانی بزرگراه گمشده محو می شد در پیش تصاویر ما.

خیلی سال پیش هم قبل از صبحی بهاری تو جاده خرم آباد به اندیمشک٬ هنوز از لذتش مستم. و اون مسیر سبز جواهر ده رامسر که منو موندنی می کرد٬ تازه می کرد.هیچوقت چشمام اونقدر سبز نشده بود. سر رفتم از طراوت.

و سالها پیش٬ نیمروز ماسوله. مه و نم نم بارون و کوچه هایی که به امپرسیونیسم می رسیدن. اولین بهاری بود که با تمام وجود٬ با تمام تنم٬ با تمام ذهنم امپرسیون طبیعت رو تجربه می کردم. با دستام طبیعت رو مزه می کردم. دستام رنگی شده بودن اونروز. دستام دست شده بودن. و تازه اونموقع فهمیدم که چرا این شهر محبوب نقاشاس. کافی بود قلم مو رو توی رنگهای معلق در فضا سر بدی و با چشم بسته نقاشی کنی.

خاطره لذت بخش جاده هفتکل هم فراموش نشدنیه. تپه هایی پر از گل.

و همه مسیرهای دیگه ای که به لذت ختم شدن برام. همه و همه ...

 

 

صدای بادی که تو درختا می پیچه٬ سکوت داخل ویلا٬ تیک تیک کج و معوج ساعتی کج و معوج٬ سیستم مدیا فوق مدرن در کنار دکوراسیونی سنتی٬ گلهای پلاستیکی زرد توی گلدونای بی روح !!!  اونم وسط این طبیعت٬ و شاخهای متصل به جمجمه ای که به در و دیوار آویزونن و افتخار آبا و اجدادی. که اتفاقن چقدر ترسناک و منزجر کنندن. وای که چه آدمای کج سلیقه ای. ای کاش می شد یه چند تا واحد سلیقه تا دکترا پاس می کردن.

امشب وقت رسیدن جلوی در ویلا با موجود دوست داشتنی مواجه شدم. یه سگ کوچولوی دم بریده. یه موجود ناز. با کرکهای مشکی. اونقدر نرم قدم بر می داشت که دلم می لرزید. تا نزدیکش شدم نزدیکم شد. آروم میون پاهام گم شد. قلبمو نرم کرد...

سگهای جاده چالوس احساساتی ترین سگهای دنیان. می تونن اونقدر قلبت رو نرم کنن که هر چقدر هم که سعی کنی نتونی جلوی اشکاتو بگیری.

سگهای جاده چالوس فوق العاده تشنه محبتن. مثل همه انسانها. کدوم انسانیه که تشنه نباشه٬ تشنه نوازش٬ تشنه محبت. و من این سگ رو چقدر خوب می فهمیدم. مثل پارسال که با دوستای هم احساس تو همین دور و اطراف سگ بد ترکیبی رو دیدیم٬ یه سگ سیاه قهوه ای زمخت کثیف شلخته که یه پاش هم می شلید. وقتی از دور داشت می اومد احساس بدی پیدا کردم. حال به هم زن بود. نزدیکتر که شد٬ وقتی نگاه ملتمسانش رو دیدم وقتی اون گردن خمیدشو دیدم وقتی نیازشو فهمیدم٬ نرم شدم. تشنه بود. تشنه یه لحظه نوازش....    وقت رفتن٬ برگشتم تا نگاهش کنم. تو نگاهش یه دنیا تمنا دیدم. همونطور ملتمسانه داشت رفتن ما رو ناباورانه دنبال می کرد و تا دید که من برگشتم یه دنیا شاد شد٬ اما شادیش دووم نیاورد٬ من بغض کردم و با پاهایی لرزون ترکش کردم. سگ زمخت کثیف شلخته سیاه قهوه ای٬ میدونم که دلتو شکستم٬ منو ببخش  و بدون که هیچوقت خودمو نبخشیدم. سگی که یه پات می شلید و چشمات یه دنیا حرف داشت٬ هنوز به یادتم.

وقتی سگها درس احساس به انسانها میدن٬ اینا لحظات شگفت انگیز زندگی منه

اینا تو هیچ فلسفه و کتاب و دانشگاهی نیست. این لحظات درون قلبها میگذره٬ درست درون قلبها

و سگهای جاده چالوس قلب هر انسانی رو نرم می کنن٬ حتا قلب انسانهای خوبی که این روزا سرد شدن رو .

 

فردا صبح هر چی مهربونی تو دستام هست رو به سگ دمبریده کوچولوی دوست داشتنیم میدم٬ می دونم که حداقل اون می فهمه که این دستا چقدر مهربونن٬ می دونم که می فهمه منو. منی که اینروزا فقط مهر دارم. منی که این روزا اونقدر احساساتم ناب شده که نیاز دارم به پرواز دادنشون با یک انسان با ساز  با یک موجود دوست داشتنی و با هر عنصر لطیفی که در این دنیا پیدا کنم.

اینروزا تمام وقت ساز میزنم. احساسم رو باید پرواز بدم. اونقدر انگشتام نرم و ظریف شدن که روی سازم پر می کشن.

امروز حین تمرین با دوست هم احساس٬ به زیباترین حسمون رسیده بودیم. چشمها رو بسته بودیم و در فضای شگفت انگیزمون غرق ساز و ناز شده بودیم. چشم که باز کردیم بعد از چند لحظه که با حیرت به هم نگاه می کردیم خندیدیم٬ مست مست شده بودیم. زیبا بود واقعن زیبا. دوست هم احساس گفت می بینی انگشتامونو چقدر ظریف شدن. هر چقدر پر حستر می شن ظریفتر و نرمتر می شن٬ نگرانم بشکنن. گفتم انسان همینه٬ هر چقدر احساساتش بیشتر میشه ظریفتر و شکننده تر میشه.

وای که من الان نیاز به یه ساز ملودیک دارم. چرا سبک اومدم...

 

فردا صبح می خوام به تک تک درختها به همه گیاهها٬ به سنگریزه ها و به هر لطافتی که دیدم مهربونی کنم. فردا صبح دستامو با طبیعت یکی می کنم٬ فردا صبح بهترین می شم.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Fri 17 Oct 2008 و ساعت 20:42 |
 

 

  مثل حباب

 

 

این روزها احساساتم فوق العاده شکننده شده٬ حس می کنم لب مرزم

لب مرز پر ماندن و خالی شدن

مثل حباب.   همونقدر سبک و نرم.  ولی در عین حال شکننده

 

 

مواظب باشید انسانهای خوب٬ مواظب من باشید.

و هر جا حبابی دیدید٬ بدونید که همراهش بغضی هست برای شکستن.

مواظب باشید انسانهای خوب٬ مواظب حبابهای من باشید.

 


 

خوب پاییز فصل احساسات منه٬ ولی پاییز امسال...  عجیبه

پاییز تنهایی منه 

این روزها دلم نه تفریح می خواد و نه شادی

این روزها دلم نه پفک می خواد و نه ثیکث

این روزها دلم نه هیجان می خواد و نه فلسفه

این روزها دلکم فقط یه لبخند می خواد

فقط یه لبخند

توقع زیادی از دنیای به این بزرگی نیست

توقع زیادی از قلبهای انسانها ندارم

فقط یه لبخند

 

مواظب باشید انسانهای خوب٬ مواظب من باشید

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Fri 10 Oct 2008 و ساعت 19:49 |
 

 

پارتیتور برای امیال

 

 

چند وقته که خیال پردازی های جنسیم فروکش کرده

دلک من پر می کشید واسه فانتزی ها و رویاهای ثیکثی. اونم به نادیده ترین شکل های ممکنش. و همیشه من در طلب به دست آوردن این رویاها بودم.

اما امروز سودایی ندارم. ذهنم آروم گرفته.

   و این شعله های سپید آرامش

 

وقتی که رویاها حقیقی می شن دیگه رویا نیستن و من هر چه که در ذهن ساختم و رویا لقب دادم رو حقیقی کردم. هر گونه رابطه ثیکثی رو تجربه کردم. به تمام ذهن ساخته هام رسیدم.

و آروم گرفتم...

 

 

ولی خوب می دونم که نباید رویاها رو از ذهن دریغ کرد.

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sat 27 Sep 2008 و ساعت 13:42 |
 

 

  برای زندگی کردن باید شاعر بود ٬ باید زندگی رو شعر کرد

  باید چمن شد ٬ ابریشم شد

 

  باید نرم شد ٬  نرم نرم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sat 27 Sep 2008 و ساعت 13:41 |
 

 
   

 

۱ـ تصویر اون صبح طلایی در بالاترین ارتفاع ممکن٬ بالاتر از همه چی  همه کس

اون بادبادک رنگ رنگ تو دستای دخترک شیرینی که مست مست بود میون باد و بادبادک

و باد که موهاشو بازی می داد

و من٬ در گوشه ای پنهان شده بودم و این لحظات جادویی رو حک می کردم

 

۲ـ اغلب چطور از ثیکث لذت می برید ؟

بستگی دارد منظورتان از ثیکث چه باشد٬  اگر منظورتان از ثیکث٬ خود ارضایی معمول با یک شریک است٬ سعی می کنم هرگز تجربه اش نکنم.

Slavoj Žižek 

 

۳ـ تابستون امسال گرم و نازیبا بود. هوای گرم و فشار خون بالا٬ فرصتی برای آرامش باقی نمی گذاشت. حتا دخترها هم صندل نپوشیدن امسال و کفشهای دیگه ای مد بود و من دیگه انگشتای ظریفشون رو نمی دیدم. خوشحالم برای اولین بارون پاییزی٬ وقتی که خیس خیس بودم مطمئن شدم از اتمام فصل گرم.

دلم لک زده واسه یه منظره مه آلود

 

۴ـ هنوز تو این فکرم که چرا خوابام سیاه سفیدن

اما وقتی گفتن ما رنگی خواب می بینیم٬ تعجب کردم. نه از این بابت که خوابشون رنگیه٬ به خاطر اینکه اصلن فکر نمی کردم خواب ببینن

 

۵ـ آقای بونل داستان فیلم چیه ؟

به دلیل اینکه این اثر هنری پر از چاله ست و فضاهای بد پر شده است٬ ساختارش رو موشکافی نکنید یا شاتها رو

مثل رامبراند عمل کنید. با دقت به آدمها نگاه کنید. برای یک زمان طولانی ٬ به لبها و درون چشمها

Passion     Jean - Luc Godard

 

۶ـ می دونی که دوست داشتم دستاتو بکارم

دوست داشتم لحظاتی که نرم نرم جوونه می زنن رو ببینم

دستات سبز می شد و دل من خوش بود

 

۷ـ خوب٬ دارم فکر می کنم که حضرت علی برای چی شبا می رفته کمک ایتام و بیوه زنان و طبقه پرولتاریا. چرا روزا نمی رفته٬ شبا خونه مردم چی می خواسته !!!  چه کاری بوده که روزا نمی شده انجام بده٬ شایدم شبا دنبال فاطمه می گشته خونه این و اون

 

۸ـ خوب دوست من٬ کسی نمی تونه بدون شکستن چند تا تخم مرغ املت درست کنه

اگه املت می خوای باید از خیر تخم مرغهات بگذری

 

۹ـ  بهشت لای پای مادران است

 

۱۰ـ هیچ چیز زشت تر از تصویر زنی نبود که داشت تو مترو با سرعت هر چه تمامتر قرآن صد کیلویی می خوند- گوسفندی که خیلی تند بع بع می کرد -    و بعد تو آفیس٬ زن خوش بدنی که می درخشید ولی یکباره یه قرآن قطور از تو کیف در می آره و شروع می کنه

و دیگه خبری از بوی خوش نیست

 

۱۱ـ هیچ چیز زیباتر از اون دعوت ناگهانی نبود. به خونه ای که پر از رویا شد

هیچ چیز زیباتر از تمنای احساسات نیست

تمنای چند لحظه...

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sat 20 Sep 2008 و ساعت 19:10 |
 

 

 

اما من

اما تو دستای من که هیچ قفسی نیست برای کسی

هیچ زنجیری نیست برای پایی

 

دستت رو بیار و تو ذهنم فرو کن ،  بگرد

می بینی ، برای آزار تو هیچ ندارم

پس چرا شک کرده بودی

 

درونم رو جستجو کن ، بشناس منو

موجودی نیستم که بخواد حمله ور باشه، تصاحب کنه، نادیده بگیره

اینگونه بودن رو دوست ندارم و همین دوست نداشتن بهترین دلیل برای انجام ندادنشه

ولی بذار خواهش کنم، اول درونم رو جستجو کن و بعد به من لبخند بزن

 

بیا

بیا و جیبهای من رو بگرد

می بینی ، برای تو فقط پر آوردم

یه دنیا پرهای روشن

بردار ، هر چقدر که برای یه پرواز لطیف لازم داری

که ابن پرها تمومی ندارن

 

و من می دونم که

 انسانهای زیبا همیشه تو جیبهاشون پر دارن

انسانهای زیبا هیچوقت با دستشون نمی تونن قفس بسازن

 

اما باید مواظب باشم

باید مواظب باشم که انسانهایی رو که دوست دارم نیازارم

 

مهم نیست که خدا یا هر کلیشه دیگه ای از دستم راضی باشه

مهم اینه که خودم و انسانهای دوست داشتنی ام از هم خوش باشیم

که وقتی به خودم فکر می کنم احساس خوشایندی بهم دست بده

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Wed 17 Sep 2008 و ساعت 20:0 |
 

   ماه تلخ

 

 

اونقدر آسمون این شبا ابریه که هر چی می گردم اثری از ماه نیست

چشمام آروم ندارن

چشمام بغض دارن

 

اونقدر ابرهای این شبا تاریکن که احساس می کنم ماه من ازم سرزمین ها فاصله داره

دوست داشتم همه کوهها و دشتها و فاصله ها رو بدست می آوردم

تا یه بار دیگه و با تمام تنم ماه رو بغل کنم و اونقدر تو سینم فشارش بدم تا در هم حل بشیم

ذره ذره وجودمون از هم زیبا بشه

تمام خالی های هم رو پر کنیم

 


 

خب ماه رویت شد

اما چه تلخ بود

زیبا بود همچنان  اما تلخ

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Mon 15 Sep 2008 و ساعت 11:57 |
 

 

 

وقتی دو زن در بستر لذت ها غرق می شن

لطیف ترین و زیباترین هماغوشی ها  رو رقم می زنن

 

لطیف و زیبا

پری وار در بستری از مریم و یاس

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Fri 25 Jul 2008 و ساعت 20:49 |
 

 

 وقتی به یک انسان زیبایی هاش رو یاد آور می شی

 باعث می شه که زیبایی درون اون فرد تکثیر بشه

 اون فرد زیباتر می شه

 

 به هم کمک می کنیم تا زیبا شویم     تا زیبا باشیم

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Sun 13 Jul 2008 و ساعت 20:32 |
 

 

 پر باز می کنم و پرواز

 

 

لحظاتی رو تجربه می کنم شگفت انگیز

که تنم پر می کشه، که سبک می شم، تازه می شم.تنم دیگه تن نیست

 

پر باز می کنم و پرواز

من ابر می شم، ابر        سبک  خنک  روان

نفس می کشم ... آه ... چه خوش رنگ شدم ...

 

باید تجربه کرد تا فهمید ... باید لحظه ها رو نوشید

چه فرق می کنه پسر باشی یا دختر، زن یا مرد-

 

جنسیت برای اینه که انسان رو به اوج برسونه، به اوج انسانیت به اوج لذت

وقتی که در اوجی دیگه یاد کیر یا کس نمی افتی، واقعن نیازی نیست

 

 

چه فرق می کنه زن باشم یا مرد-

لحظاتی هست که در عین زن بودن مرد هستم و در حقیقت مرد بودن سرشار از زنانگی. شاید اجازه داده ام که تن و روحم به هر سرزمینی پرواز کنه به هر جنسیتی. به جایی می رسم که هر چارچوبی بی ارزش می شه.

 

وقتی رها باشم می فهمم. وقتی رها باشی می فهمی

رها

حتا از جنسیت

 

 


 

دوست هم احساس برام قطعه ای نواخت. آخرین کارش رو

لطیف ترین موسیقی ای که به عمرم شنیده بودم. پر بود از لطافت پر از احساس

گفتم این قطعه برای من روح افزای بود. حالم رو دگرگون کرد. زیباترین شدم

حتا نفس کشیدنم با اوج و فرود موسیقی ات تنظیم می شد ناخودآگاه

لحظاتی به چشمام نگاه کرد...

 گفت اسمش رو می ذارم نفس. برای نفسهای تو

 

ممنونم ازتوـ رفیق احساسهای من

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Mon 30 Jun 2008 و ساعت 18:50 |
 

 

 

  شبهای دیوانگی

 

 

در وجود دخترک چیزی هست. حسی برای لمس

لمس دنیاهای ناپیدا. یا به قول سهراب جهت تازۀ اشیا

یا از زبان دخترک که می گه: «گونۀ متفاوت»

و براستی که گونه ای متفاوت داره این دختر. نگاهی سرشار به دنیا. نگاهی زیبا

این که نمادهایی خاص برای دنیای رنگارنگش داره

که بی تردید برای من یکی از قشنگترین اونا، شبهای ماه کامله

دخترک می گفت دیوانه می شم زیر نور ماه، تنم رو عطرآگین می کنه این نور

مستم می کنه، تحریکم می کنه، دیوووونم می کنه، عریان می شم و غلت زنان شادی می کنم

 

امشب ماه کامل شده 

امشب هم ماه   ماه شده 

ماه و زیبا                                                                                                                                       

 

بی اختیار به یاد دخترک می افتم که امشب ، شب اونه

که امشب توی تنهاییش ماه رو می فهمه، ماه رو نفس می کشه

یاد شبی می افتم که می دیدم چطور مهتاب روی پوستش چکید و دخترک خوشبو شد

تازه شد، ناب شد، دخترک شراب شد

و سر رفت از زیبایی و زنانگی

 

 

دخترک یک فرصته

باید ببینمش

دخترک یک انسانه ...

دخترک یک انسانه ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 20 May 2008 و ساعت 20:35 |
 

 

 لطيف و شكننده

 

 

گاهن احساسها چقدر لطیف و شکننده می شن. چقدر زیبا.

گاهن انسانهایی پیدا می شن که یادآوری می کنن چطور می شه زیباترین شد.

مرد نوازنده از اوج احساساتش صحبت می کرد، و فضایی رو ساخت کم نظیر. همه جا رو عطرآگین کرده بود بوی حرفای نابش.

وقتی از عاشقانه ترین لحظاتش صحبت می کرد صداش به لرزه افتاد. از عشقش حرف می زد، از سبزترین لحظاتش. اما باور نکردنی بود، معشوق او یک زن نبود یک مرد هم نبود، یک گل بود، گلی که در نظر اول مثل بقیه گلها بود. اما نه در نظر مرد نوازنده. او عاشق شده بود و عاشق یک گل.

به ناگاه در یک گلخانه چشمش به گل افتاده بود برای اولین بار. و هزاران بار عاشق شده بود.

     تو ناگهان زیبا هستی ، اندامت گردابی است

     موج تو اقلیم مرا گرفت

     ترا یافتم ، آسمانها را پی بردم

     ترا یافتم ، درها را گشودم ، شاخه ها را خواندم

با اشتیاق یک عاشق بغل کنان گلدونشو به خونه میاره و شروع می شه آهنگین ترین عشقبازی های یک انسان....

مرد نوازنده رو به گل می نشینه و عاشقانه ترین ملودی ها رو براش می نوازه، تمام ناشدنی ترین قطعات. برای روزها و روزها. و وقتی اینچنین ابراز عشق می کنه، گل هم عاشق می شه، گل هم بی قرار می شه، غرق در شور و ناز می شه، سراپا عشوه، و در آخر گرم می شه. و مرد رو گرم تر می کنه: از شور به همایون  ماهور و راست پنجگاه، از نوا به افشاری و بیات زند و فرود به ابوعطا و سه گاه و چهار گاه و دشتی و در آخر به رمانس ترین ملودی های دستگاه اصفهان می رسه. همۀ دوازده دستگاه موسیقی ایرانی رو برای بیان عاشقانه ترین حرفها مناسب می بینه که به راستی روح این موسیقی در عشق و طبیعت پنهان شده و چیزی جز این نیست: عشق و طبیعت. و یا شاید هم عشق به طبیعت.

" نرم نرمک گل جواب ساز منو می داد، با برهنه شدن با عطر افشانی و خودنمایی. و بهترین شادی ها رو باعث می شد. شده بود زندگیم. شده بود صبح تا شب من. فکر من، الهام بخش من"

 

و چه زیبا بود این هم آغوشی

و در عین حال رویایی و دست نیافتنی

گاهن احساسها چقدر لطیف و شکننده می شن، به لطیفی یک پر و به شکنندگی قلب عاشق.                                                                                                                                                                               

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Mon 12 May 2008 و ساعت 12:15 |
 

 

 

تانگوی یک نفره

 

  

زن: من فراموش کردم بهت بگم، من عاشق کسی شده ام

مرد: اوه، جدا عالی نیست؟ خدای من

زن: می دونی من چرا عاشقش شدم؟ به خاطر اینکه اون می دونه چطور منو عاشق خودش کنه

مرد: آه، تو این مرد رو می خوای که بهت عشق بورزه، حامی ات باشه و ازت مراقبت کنه

زن: درسته

مرد: تو می خوای که این جنگجوی قدرتمند و طلایی برات دژی بسازه که بتونی توش قایم بشی... تا دیگه هیچوقت نترسی یا احساس تنهایی و خالی بودن نکنی. این چیزیه که تو می خوای؟

زن: آره

مرد: خوب تو هیچوقت چنین کسی رو پیدا نمی کنی

زن: اما من پیداش کردم

مرد: پس طولی نمی کشه که اون از تو بخواد که براش دژی بسازی با سینه هات و با کست، با موهات با خنده هات و با عطر تنت. جایی که اون بتونه احساس راحتی و امنیت بکنه تا بتونه جلوی محراب کیرش به عبادت مشغول بشه

زن: اما من اونو پیداش کردم

مرد: نه، تو تنهایی... تو کاملن تنهایی. و نخواهی تونست از این احساس تنهایی خلاصی پیدا کنی تا اینکه مرگ رو از نزدیک ملاقات کنی. اینا همه اش مزخرفه چرندیات عاشقانه... تا اینکه درست بری تو کون مرگ، درست تو کونش، تا برسی به بطن ترس. فقط شاید اون موقع، شاید، بتونی اونو پیداش کنی...

 

 

 

 

Last Tango in Paris

Bernardo Bertolucci

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Mon 28 Apr 2008 و ساعت 12:51 |
 

 

 

 دوم فروردین

 

 و من تنهام در هفده متری که از کل دنیا دارم.

 کوچیکه اما خوب که نگاش می کنم بزرگترین جای دنیاس.

 توش همه چی دارم، همه کار توش کردم

 چه رویاهایی که به واقعیت بدل نکردم، چه خوابهایی که ندیدم (ساعتها).

 زیباترین آواها، دلنشین ترین تصاویر

 همه خوبی همه زیبایی همه شادی و همه غم و همه دلتنگی

 همه و همه توی هفده متر از کل دنیا

 

 

 

 درخت کوچک من
 به باد عاشق بود
 به باد بی سامان
 کجاست خانه باد ؟
 کجاست خانه باد ؟

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Mon 14 Apr 2008 و ساعت 17:23 |
 

 

هفت سين

 

  7   Sin

 

 

 

 

و اولين گناه   ;    سيب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Wed 12 Mar 2008 و ساعت 11:56 |
 

 

: go

برای سلامتی بیشتر تا می توانید ثیکث داشته باشید

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Tue 19 Feb 2008 و ساعت 19:54 |
 

 

قبرستون کاندوم ها

 

 

 

خانه قدیم که بودیم

باغچۀ پشتی شده بود محل پرتاب کاندوم های ما

عادت داشتیم موقع ثیکث در و پنجره ها رو باز می کردیم

وقتی آب لذت بخش سرازیر می شد از روی تخت و بدون لحظه ای درنگ بادبادکهای از ریخت افتادۀ دوست نداشتنیو بیرون میکشیدیم و پرت میکردیم حیاط پشتی

حیات پشتی به گند کشیده شده بود

فکر کنم اگه یکی شخمش می زد و رسیدگی می کرد ، توش درخت کاندوم سبز می شد.

آقایون و خانومایی که هممون یا پزشکی میخونیدم یا مهندسی، مغزهای پر از آی کیو رو ریختیم رو هم و مدبرانه چاره اندیشی کردیم:

از یه دوره ای قرار شد هر کی زودتر ارضا بشه (زودتر آبش بیاد) بره پایین و کاندوم رو هر کجا که بود پیدا کنه و چال کنه و اسمشو بالاش بنویسه

 

اون سال، اول های پاییز، رفته بودم تو باغچه پایین و یکی از قشنگترین فانتزی هامو دیدم:

قبرستون کاندوم ها

یه عالمه مزار برای این بادبادکهای دوست نداشتنی

که بالای هر کدومشون یه اسم نوشته شده بود

آروم... آروم ... کنار هم خوابیده بودن

اینا همه بچه هامون بودن که خاکشون کرده بودیم

باید دکتر مهندس میشدن واسه خودشون..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Wed 13 Feb 2008 و ساعت 14:46 |
 

 

 

دوستی رو بعد از مدتها دیدم

 

پرسید: عاشق شدی؟

گفتم: شاید ، آره

 

درک ما از هم فاصله ای به بزرگی یه دنیا داشت.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Thu 7 Feb 2008 و ساعت 20:42 |
 

 

  

 

انسان مه آلود

 

 

 

 

در این اتاق تهی پیکر   

انسان مه آلود!

نگاهت به کدام حلقه آویخته؟

 

درها بسته

و کلیدشان در تاریکی دور شد.

نسیم از دیوارها می تراود:

گل های قالی می لرزد.

ابرها در افق رنگارنگ پرده، پر می زنند.

باران ستاره اتاقت را پر کرد

و تو در تاریکی گم شده ای

انسان مه آلود!

 

پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته.

درخت بید از خاک بسترت روییده

و خود را در حوض کاشی می جوید.

تصویری به شاخۀ بید آویخته:

کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد،

گویی ترا می نگرد

و تو از میان هزاران نقش تهی

گویی مرا می نگری

انسان مه آلود!

 

ترا در همۀ شب های تنهایی

توی همۀ شیشه ها دیده ام.

مادر مرا می ترساند:

لولو پشت شیشه هاست!

و من توی شیشه ها ترا می دیدم.

لولوی سرگردان!

پیش آ،

بیا در سایه هامان بخزیم.

درها بسته

و کلیدشان در تاریکی دور شد.

بگذار پنجره را به رویت بگشایم.

 

انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشت

و گریان سویم پرید.

شیشۀ پنجره شکست و فرو ریخت:

لولوی شیشه ها

شیشۀ عمرش شکسته بود.

 

 

 

 

 

این شعر سهراب حالت رمز گونه ای داره: کودک و انسان مه آلود.

خودم رو توی هر دو تاشون می تونم ببینم.

هم کودک رویابین و هم انسان مه آلود رمزگونه.

و توصیف اتاق، انگار که دخمۀ لذت بخش من رو تصویر کرده:

" نسیم از دیوارها می تراود"

" ابرها در افق رنگارنگ پرده، پَر می زنند"

" باران ستاره اتاقت را پر کرد"

 

و کودکی که شبهاش رو با وهمی شبح گون نقش می زنه

باز هم من بودم، در تمامی شبهای زندگیم

کودکی که همیشه پذیرای دنیای ذهن ساختش بوده

من بودم

و مِه که خیال انگیز ترین فضاها رو برام تداعی می کنه

من بودم: این انسان مه آلود

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Sabaaa در Thu 7 Feb 2008 و ساعت 20:40 |


Powered By
BLOGFA.COM